-
0/10
موفقیت بینظیر دنیای سینمایی مارول (MCU) حاصل مجموعهای از تصمیمات پرخطر و ریسکهای جسورانه بوده که هر یک میتوانستند به قیمت نابودی این فرنچایز تمام شوند. در این مقاله، ۵ مورد از بزرگترین قمارهای مارول در دنیای سینمایی را بررسی میکنیم.
دنیای سینمایی مارول (MCU) امروزه به عنوان پرفروشترین و عظیمترین فرنچایز تاریخ سینما شناخته میشود، اما دستیابی به این قله افتخار، بدون به جان خریدن ریسکهای دیوانهوار و خطرناک به معنای واقعی کلمه ممکن نبود. در همان سالهای ابتدایی، مارول در برابر غولهایی مثل سری مردان ایکس (X-Men) کمپانی فاکس و سهگانه شاهکار شوالیه تاریکی دیسی (DC)، بیشتر شبیه به یک رقیب دستوپابسته بود که تمام سرمایهاش را روی ابرقهرمانانی نهچندان شناختهشده شرط بسته بود. شاید امروز باورش سخت باشد، اما در آن دوران، موفقیت فیلمی مثل مرد آهنی (Iron Man) در هالهای از ابهام قرار داشت و انتخاب بازیگری مانند رابرت داونی جونیور، قماری بود که میتوانست مارول را برای همیشه به خاک سیاه بنشاند.
با این حال، مارول دل به دریا زد. حالا، این دنیای به هم پیوسته، به استاندارد طلایی سینمای ابرقهرمانی تبدیل شده که کمتر رقیب جدیای میتوان برای آن یافت. در این مسیر پرفراز و نشیب، هرچند مارول پیروزیهای بیدردسری هم داشته، اما پایه و اساس این موفقیت عظیم بر تصمیمات حیاتی و سرنوشتساز استوار است. برخی از این اقدامات شجاعانه با شکست مواجه شدند، اما مواردی که به نتیجه رسیدند، مسیر صنعت سرگرمی را به طور کامل دگرگون کردند. این جهان سینمایی ثابت کرد که جسارت در تصمیمگیری میتواند نتایجی فراتر از تصور به همراه داشته باشد. در این مقاله، قصد داریم ۵ مورد از بزرگترین و سرنوشتسازترین ریسکهای تاریخ استودیو مارول را بررسی کنیم. در ادامه، همراه رسانه سرگرمی باشید.
۵. غافلگیری بزرگ؛ تقابل مرد عنکبوتی با روی تاریک جین گری
نباید تصور کرد که مارول تنها در روزهای اول دست به ریسک میزد؛ این استودیو هنوز هم دست از ماجراجویی برنداشته و حتی در فازهای جدیدش دست به ریسکهای بزرگی میزند. پیش از اکران فیلم مرد عنکبوتی: روز کاملا جدید (Spider-Man: Brand New Day)، هویت شخصیتی که سیدی سینک (Sadie Sink) قرار بود به تصویر بکشد، به یکی از بزرگترین معماها در میان هواداران مارول تبدیل شده بود. همه میدانستند که او قرار است موی دماغ پیتر پارکر شود، اما عمدهای از طرفداران منتظر یک شرور کلاسیک از کمیکهای اسپایدرمن بودند. مارول اما با یک غافلگیری تمامعیار، نشان داد که سیدی سینک در واقع نقش یکی از نمادینترین قهرمانان جهشیافته، یعنی جین گری را بازی میکند!
ورود جین گری به فیلمی که هیچ ارتباطی هم به گروه مردان ایکس نداشت، به خودی خود یک ریسک بزرگ بود، اما تبدیل این قهرمان محبوب به یک شخصیت شرور، قماری به مراتب خطرناکتر به شمار میرفت. خوشبختانه، این جسارت برای مارول حسابی سودآور شد. حفظ این راز بزرگ، نهتنها به یک کمپین تبلیغاتی بینظیر تبدیل شد و فروش فیلم جدید مرد عنکبوتی در گیشه را هم تضمین کرد، بلکه خون تازهای در رگهای آینده MCU تزریق کرد. انتخاب یک ستاره جوان، دقیقا همان چیزی بود که مارول برای آشتی دادن نسل جدید و نوجوان با دنیای سینماییاش نیاز داشت؛ نسلی که در سالهای اخیر تا حدودی از این فرنچایز فاصله گرفته بود. از سوی دیگر، رونمایی از یک جهشیافته در دل فیلم مرد عنکبوتی، به هوشمندانهترین شکل ممکن پای مخاطبانی را به داستانهای مردان ایکس باز کرد که شاید در حالت عادی علاقهای به تماشای فیلمهای آنها نداشتند.
۴. یک اشتباه محاسباتی؛ نابودی بخش تلویزیون مارول به نفع سریالهای دیزنی پلاس
اگر تمام ریسکهای این فهرست به یک پیروزی شیرین ختم شده باشند، بدون شک، این مورد یک شکست مفتضحانه بود. در دوران اوجگیری MCU، بخش تلویزیون مارول با قدرت در حال ساخت سریالهای باکیفیت برای شبکههای کابلی و پلتفرمها بود؛ از ماموران شیلد (Agents of S.H.I.E.L.D.) و مامور کارتر (Agent Carter) گرفته تا آثار بزرگسالانه شبکه نتفلیکس مانند دردویل (Daredevil)، جسیکا جونز (Jessica Jones) و پانیشر (The Punisher)، همگی بینندگان را به سمت دنیای مارول سوق داده بودند. با این حال، در اواخر دهه ۲۰۱۰ میلادی، مدیران مارول در تصمیمی ناگهانی، ترمز این بخش را کشیدند و تمام تمرکز، بودجه و انرژی خود را روی ساخت سریالهای اختصاصی برای پلتفرم تازهنفس دیزنی پلاس متمرکز کردند.
در ابتدا به نظر میرسید اتصال مستقیم داستان آثاری چون وانداویژن (WandaVision) و لوکی (Loki) به فیلمهای سینمایی ایده بسیار خوب و نابی است، اما این رویه خیلی زود به یک باتلاق تبدیل شد. آثاری مثل تهاجم مخفی (Secret Invasion) به وضوح نشان دادند که سریالهای دیزنی پلاس از فقدان ثبات و کیفیت رنج میبرند. همزمان، صدای اعتراض طرفدارانی که خواهان بازگشت قهرمانان محبوب سریالهای نتفلیکس بودند، روز به روز بلندتر میشد. مارول که متوجه اشتباه استراتژیک خود شده بود، پس از چند سال آرامآرام عقبنشینی کرد. دردویل ابتدا با حضورهای افتخاری در شی-هالک: وکیل دادگستری (She-Hulk: Attorney at Law) و اکو (Echo) به میادین بازگشت تا اینکه بالاخره سریال مستقل خود، یعنی دردویل: تولد دوباره (Daredevil: Born Again) را دریافت کرد. نکته جالب اینجاست که ابتدا قرار بود این سریال خط داستانی نتفلیکس را نادیده بگیرد، اما پس از یک بازنگری خلاقانه و اساسی، حالا به دنباله مستقیم همان سریال محبوب تبدیل شده و قرار است چهرههایی مثل جسیکا جونز و لوک کیج را نیز بازگرداند. به نظر میرسد مارول سرانجام تصمیم گرفته تا از حجم تولیدات بیکیفیت دیزنی پلاس بکاهد و به ریشههای موفق سریالسازی خود بازگردد.
۳. بازی با روان مخاطب؛ سکانس شوکهکننده پایان جنگ ابدیت
انتقام جویان: جنگ ابدیت (Avengers: Infinity War) فقط یک فیلم نبود؛ این اثر، سرآغاز یک پایان حماسی برای رویدادی (حماسه ابدیت) بود که مارول ده سال برای آن زمینهچینی کرده بود. این فیلم عظیم، کمال یک کراساور سینمایی بود که در نهایت، تایتان دیوانه، تانوس (Thanos)، را به عنوان شخصیت اصلی داستان در کانون توجهات قرار داد و داستان سنگهای ابدیت را روایت کرد. اما قمار اصلی مارول در دقایق پایانی فیلم رقم خورد؛ جایی که نیمی از ابرقهرمانان محبوب این جهان، جلوی چشمان حیرتزده تماشاگران پودر شدند. تماشای مرگ عزیزترین قهرمانان، ضربه احساسی مهلکی به هواداران وارد کرد و آنها را برای یک سال تمام، در فضایی به شدت تاریک، تلخ و پر از تعلیق رها کرد.
کشتن نیمی از ستارگان اصلی میتوانست یک خودکشی تجاری باشد و هواداران را برای همیشه دلسرد کند، اما مارول به خوبی میدانست چه کار میکند. این پایان تراژیک، عطش تماشاگران را برای تماشای انتقام جویان: پایان بازی (Avengers: Endgame) به بالاترین حد ممکن رساند. همه در تب و تاب این بودند که بازماندگان چگونه یاران از دسترفته را بازخواهند گرداند. از طرفی، این کشتار بیرحمانه باعث شد تانوس به یکی از مخوفترین و ماندگارترین شروران تاریخ سینما تبدیل شود. پایانبندی جنگ ابدیت حرکت روی لبه تیغ بود و مارول این بندبازی را با ظرافتی استادانه به سرانجام رساند.
۲. تعویض طلایی؛ تغییر چهره هالک در حساسترین زمان ممکن
همه میدانیم که فیلم مرد آهنی در سال ۲۰۰۸ جرقه آغاز MCU را زد، اما شاید کمتر کسی به یاد داشته باشد که تنها یک ماه بعد، هالک شگفتانگیز (The Incredible Hulk) به عنوان دومین اثر از دنیای سینمایی مارول روی پردههای سینما رفت. در آن فیلم، اد نورتون (Ed Norton) در نقش بروس بنر (Bruce Banner) ظاهر شد و ستاره بزرگ دیگری را به این فرنچایز نوپا اضافه کرد. اما زمانی که موعد گردهمایی قهرمانان در فیلم انتقامجویان (Avengers) محصول سال ۲۰۱۲، فرا رسید، خبری از نورتون نبود. در عوض، مارک رافلو (Mark Ruffalo) ردای این هیولای سبز را به تن کرد و عملا اتفاقات فیلم هالک شگفتانگیز تا حد زیادی به دست فراموشی سپرده شد. تغییر بازیگر دومین ابرقهرمان مهم مارول در آن مقطع حساس، یک زنگ خطر جدی بود؛ نشانهای که میتوانست ثابت کند این استودیو در حفظ انسجام یک جهان سینمایی چندساله ناتوان است.
اما در نهایت چه شد؟ هواداران با آغوش باز به استقبال رافلو رفتند. هرچند اد نورتون اجرای قابلقبولی ارائه داده بود، اما جای خالیاش هرگز احساس نشد. بروس بنر مارک رافلو آنقدر در دل هواداران مارول جا باز کرد که به یکی از ارکان اصلی این جهان تبدیل شد و حتی پس از گذشت سالها، در پروژههایی مثل روز کاملا جدید (Brand New Day) نیز حضور پررنگی دارد. با وجود اینکه رافلو هرگز فرصت نیافت در یک فیلم اختصاصی و مستقل برای هالک (Hulk) هنرنمایی کند، اما در هر پروژهای که حاضر بوده، وزنه سنگینی محسوب شده است.
۱. قمار واقعی مرگ و زندگی؛ سپردن سرنوشت مارول به دستان رابرت جونیور
اگر تغییر بازیگر هالک یک ریسک بود، اولین و مهمترین انتخاب بازیگر تاریخ مارول، معنای واقعی کلمه قمار مرگ و زندگی بود. در اواخر دهه ۹۰ و اوایل دهه ۲۰۰۰ میلادی، کارنامه هنری رابرت داونی جونیور (Robert Downey Jr) به واسطه درگیریهای شدید با اعتیاد و مشکلات پیچیده قانونی، به یک ویرانه تمامعیار تبدیل شده بود. سپردن کلید آینده استودیوی مارول به دست بازیگری که در آن زمان به عنوان یک ریسک غیرقابلاعتماد در هالیوود شناخته میشد، تصمیمی دیوانهوار بود. حتی حضور او در فیلم کمدی و جنجالی تندر استوایی (Tropic Thunder) که قرار بود چند ماه پس از مرد آهنی اکران شود، به هیچ وجه باعث آسودگی خاطر مدیران مارول نمیشد.
اما تاریخ ثابت کرد که منتقدان و مخاطبان، یکصدا عاشق مرد آهنیِ داونی جونیور شدند. او نهتنها این نقش را برای خود کرد، بلکه تا زمان مرگ حماسی تونی استارک (Tony Stark) در انتقام جویان: پایان بازی (Avengers: Endgame)، چهره بیچونوچرای دنیای سینمایی مارول باقی ماند. ستارهای که روزگاری طرد شده بود، حالا یک سوپراستار طراز اول و برنده جایزه اسکار است و تمام این شکوه دوباره را مدیون زره آهنی تونی استارک است. انتخاب داونی، بینقصترین و حیاتیترین تصمیمی است که استودیو مارول در تمام تاریخ خود گرفته است؛ تصمیمی که در سال ۲۰۰۸، روی کاغذ بیشتر شبیه به یک خودکشی حرفهای بود تا یک پیروزی تضمینشده!
داستان حماسه مارول شبیه به یک بازی شطرنج نفسگیر بود که در آن شاه بازی بارها در آستانه مات شدن قرار گرفت. همه چیز با یک حرکت جسورانه و باور به رابرت داونی جونیور آغاز شد و با تعویض آرام مهره بروس بنر ادامه پیدا کرد. در میانه بازی، مارول با سکانس پایانی جنگ ابدیت و خاکستر کردن یارانش، بزرگترین شوک را به هواداران وارد آورد و اخیرا با برگ برنده جین گری هیجان را دوچندان کرد. البتهُ آنها در یک حرکت شتابزده، مهره ارزشمند تلویزیون مارول را فدای دیزنی پلاس کردند و تاوان سختی هم برای این اشتباه خود پرداختند. این پنج فصل از کتاب مارول به زیبایی نشان دادند که چگونه از دل هرج و مرج، یک امپراتوری متولد شد.
اما ورقهای ناگفته این ماجراجویی، تصمیمات جنونآمیز دیگری را نیز در برگرفته که تحلیلگران بارها از آن سخن گفتهاند. در روزهایی که هالیوود غرق تکرار بود، کوین فایگی کلید گرانترین پروژه خود را به یک راکون پرخاشگر در نگهبانان کهکشان سپرد و برنده شد. بعد از آن، مارول شخصیت عبوس ثور را وارد میدانی از شوخیهای بداهه کرد تا خاکستر نشسته بر این افسانه را پاک کند. در کاپیتان آمریکا: جنگ داخلی، آنها دست روی دست نگذاشتند و محبوبترین رهبران خود را رو در روی یکدیگر قرار دادند تا داستان به اوج خود برسد. حتی گرد هم آوردن قهرمانان در انتقامجویان ۲۰۱۲ نیز آزمونی پرتنش بود که شانس پیروزیاش بسیار ناچیز به نظر میرسید. تمام این لحظات دست به دست هم دادند تا قصهای ساخته شود که تا سالها در ذهن تماشاگران باقی بماند و همچنان درها را به روی روایتهای بعدی، باز نگه دارد.
پس از این مسیر پرفراز و نشیب، اکنون تمام نگاههای هواداران به فیلم بعدی مارول یعنی انتقام جویان: روز نابودی (Avengers: Doomsday) دوخته شده که قرار است داستان قدرتنمایی دکتر دووم (Doctor Doom) و رویارویی او با قهرمانان همیشگی را روایت کند؛ داستانی که روی بحران فروپاشی دنیاهای موازی تمرکز دارد. ناگفته نماند این فیلم قرار است در تاریخ ۱۸ دسامبر سال ۲۰۲۶ (۲۷ آذر ماه پیشرو) روی پردههای سینما برود.
در پایان این مقاله، دیدگاه شما در رابطه با ریسکهای بزرگ دنیای سینمایی مارول (MCU) چیست؟ به نظر شما کدامیک از این ریسکها بیشترین تاثیر را در موفقیت امروز این دنیای سینمایی داشته است؟ شما چه قمار دیگری را به این فهرست اضافه میکنید؟ آیا فکر میکنید اگر بازیگر دیگری به جای رابرت داونی جونیور انتخاب میشد، مارول باز هم میتوانست به چنین محبوبیتی دست پیدا کند؟ فراموش نکنید که نظرات و تئوریهای خود را با ما و دیگر کاربران رسانه سرگرمی به اشتراک بگذارید.

نظرات
دیدگاه خود را اشتراک گذارید