-
9/10
تعادل میان جذابیت هنری و گیم پلی سرگرمکننده، چالش بزرگی است که گاهی حتی بزرگترین بازی ها نیز در دستیابی به آن ناکام میمانند. در این مقاله به بررسی عناوینی میپردازیم که با وجود خلق استانداردهای جدید در گرافیک و جلوههای بصری، از ضعف شدید و مایوسکننده در بخش گیمپلی رنج میبرند.
در دنیای سرگرمی، تفاوت کلیدی صنعت بازیهای ویدیویی با صنعت سینما و تلویزیون در بحث تعامل خلاصه میشود. در اینجا مخاطب صرفا یک تماشاگر منفعل نیست، بلکه تشنه لمس یک گیم پلی درگیرکننده و پویا است. یک بازی میتواند با تکیه بر بودجههای کلان، گرافیک خیرهکننده و روایت داستان تکاندهنده را به ویترین خود بیاورد، اما اگر چرخدندههای گیم پلی آن به درستی نچرخند، فارغ از نام سازنده و بودجه، کمتر گیمری به تیتراژ پایانی بازی میرسد! در واقع، هیچ دستاورد بصری و هنری نمیتواند ضعف در هسته اصلی یعنی گیم پلی را پوشش دهد. به همین دلیل، گیمرها به سرعت آن دسته از بازیهایی که گیم پلی ضعیفی دارند را کنار میگذارند.
صنعت ویدیو گیم در دهههای گذشته بارها شاهد سقوط آزاد عناوینی بوده است که فرم را بر محتوا ارجح دانستند. بسیاری از پروژههای پرهزینه با وعدههای انقلابی و نمایشهای خیرهکننده، انتظارات گیمرها را به شدت بالا بردند. اما پس از عرضه، مشخص شد که این بازیها از یک چرخه گیم پلی به شدت خستهکننده و سطحی رنج میبرند. پتانسیل تجاری و هنری این آثار، قربانی مکانیکهای بیروحی شد که هیچ هیجانی برای بازیکن خلق نمیکردند. در واقع، ایدههای درخشان روی کاغذ، لزوما به یک تجربه تعاملی موفق ختم نمیشوند. گیمرها خیلی سریع متوجه این پوچی ساختاری میشوند و قید بازی را برای همیشه میزنند.
از سوی دیگر، نباید نقش حیاتی بهینهسازی فنی گیم پلی بازی را به هیچ عنوان نادیده گرفت. گاهی اوقات مشکلات فنی و باگهای فراوان در زمان عرضه، پتانسیل یک گیمپلی خوب را نابود میکند؛ اتفاقی که برای بازی Cyberpunk 2077 رخ داد و استودیوی سازنده آن یعنی سی دی پراجکت را تا مرز ورشکستگی هم کشاند! این بازی در روزهای اول یک فاجعه تمامعیار بود، اما سازندگان آن با انتشار آپدیتهای پیاپی و تعهد بینظیر، بازی را نجات دادند. اما واقعیت بیرحم این است که بیشتر بازیها شانس دومی پیدا نمیکنند. وقتی اولین تجربه تعاملی گیمر با یک بازی عذابآور باشد، تمام زیباییهای بصری آن به سرعت فراموش میشوند. در این مقاله، نگاهی به ۳ بازی داریم که با وجود گرافیک خیرهکننده، به خاطر گیم پلی ضعیف شکست تلخی را تجربه کردند. در ادامه، همراه رسانه سرگرمی باشید.
۳. بازی The Order: 1886
فضاسازی و اتمسفر بصری بازی The Order: 1886 کماکان یک شاهکار به تمام معنا است. استودیوی سازنده با وسواسی ستودنی، لندن عصر ویکتوریایی را با المانهای استیمپانک و فانتزی تاریک گره زد و از نظر جزئیات گرافیکی و طراحی محیطی، استانداردی را تعریف کرد که حتی امروزه نیز کمتر اثری به آن نزدیک میشود. از طرفی، داستان بازی نیز با وجود کوتاهی نسبت به سایر عناوین اکشن ماجراجویی سوم شخص، از اصالت و جذابیت بالایی برخوردار است و از زمان عرضه در سال ۲۰۱۵، همواره تحسین گیمرها را به همراه داشته است.
اما روایت این محاسن، درست در لحظهای که کنترلر را به دست میگیرید، متوقف میشود. این بازی در بند ایده تجربه سینمایی خود اسیر شده است. برخلاف شاهکارهایی نظیر آنچارتد (Uncharted) که تعادلی جادویی میان قصه و سبک بازی برقرار میکنند، این اثر در تعریف هویت خود به عنوان یک بازی ویدیویی شکست میخورد. مکانیکهای بازی به شدت خطی، قابلپیشبینی و بیروح هستند. بازیکن مدام احساس میکند سازندگان عجله دارند تا کنترل را از دست او ربوده و او را به تماشای یک میانپرده طولانی دیگر مجبور کنند. استفاده بیش از اندازه از مکانیزم دکمهزنی سریع (QTE)، هوش مصنوعی ابتدایی دشمنان و ریتم به شدت کند بازی، هیجان را به کلی از بین برده و در نهایت، اثری بدون عمق و محتوای تعاملی دندانگیر رقم زده است.
۲. بازی Death Stranding
بدون شک، دث استرندینگ اثری نیست که بتوان با معیارهای سنتی و همهپسند صنعت بازیها سنجید! این بازی در واقع یک تجربه کاملا سلیقهای است که البته هر شیفته دنیای بازیهای ویدیویی باید یک بار در زندگی به سراغش برود. با این حال، این موضوع چیزی از عجیب بودن برخی از مکانیکهای بازی که در تمام طول تجربه بازیکن پابرجا هستند، کم نمیکند! جالب است بدانید که منتقدها سرسخت بازیها به شوخی آن را شبیهساز پیادهروی نامیدهاند و واقعیت این است که کوجیما یک بازی صبر و حوصله خلق کرده است؛ جایی که یک قدم اشتباه میتواند به قیمت از دست رفتن ساعتها پیشرفت شما تمام شود، آن هم در حالی که در تلاش هستید تا محمولهها را تحویل داده و مردمان یک دنیای از هم گسیخته را به هم متصل کنید. برای بسیاری از افراد، داستان عجیب و غریب و سیستمهای روی اعصاب بازی کافی است تا به کلی قید آن را بزنند.
با این وجود، کسانی که در برابر گیم پلی بعضا عذابآور دث استرندینگ مقاومت به خرج میدهند، میتوانند به اثری دست یابند که تنها مغز متفکری چون هیدئو کوجیما (Hideo Kojima) قادر به خلق آن است. هرچه بیشتر در بازی پیشروی کنید، کار آسانتر میشود؛ چرا که زیرساختهای متصل شده از سراسر دنیای بازی، به التیام زخمهای ناشی از سختیهای گیم پلی در ساعات اولیه کمک میکند. جلوههای بصری دث استرندینگ نیز در بالاترین سطح ممکن قرار دارند؛ حقیقتی که در نسخه دنباله آن یعنی Death Stranding 2: On the Beach نیز پابرجا مانده است. با وجود تمام این پتانسیلها، بعید است کسانی که با نقصهای عمدی این بازی کنار نمیآیند، هیچ چیز قابل تحسینی در آن پیدا کنند.
۱. بازی Final Fantasy 15
جهان بازی فاینال فانتزی ۱۵ یکی از چشمنوازترین دنیاهایی است که این سری نمادین در سبک نقش آفرینی ژاپنی (JRPG) تا به حال خلق کرده است؛ بازی یک دنیای واقعا درهمتنیده از شهرها، جادهها و مناظری را شکل میدهد که میتوانید ساعتها در آنها به گشت و گذار بپردازید. در عین حال، این نقطه قوت به یک طلسم نیز تبدیل شده؛ چرا که این مقیاس عظیم، بازیکنان را مجبور میکند تا برای رسیدن به مقصد، دقایق طولانی زیادی را صرفا به مسافرت و طی کردن مسیر بگذرانند. اگرچه رانندگی در یک بزرگراه طولانی با نوکتیس و دوستانش به لطف بگو بخندهای بینراهی به ایجاد یک پیوند عاطفی با این شخصیتها کمک میکند، اما میزان جذابیت آن شبیه به یک سفر جادهای واقعی است که بیش از حد طول کشیده و خستهکننده شده است.
این نسخه از فاینال فانتزی از جنبههای دیگر از جمله سیستم مبارزات و مکانیکهای نقشآفرینی نیز با ایدهآل بودن فاصله زیادی دارد. سیستم پیشرفت عملا در بازی بیمعنی است و در کمال تعجب، سطح دشمنان به طور خودکار با سطح گروه شما هماهنگ میشود. حال که حرف از گروه به میان آمد، باید گفت که برخلاف سایر بازیهای سری فاینال فانتزی، شما به ندرت فرصتی برای شخصیسازی یا ایجاد تنوع در گروه خود پیدا میکنید، حتی با وجود اینکه تخصصهای فردی هر شخصیت تا حدی چاشنی تنوع را به بازی اضافه میکنند. مبارزات تا حدودی به یک چرخه یکنواخت تبدیل میشوند و لحظات بسیار کمی از ضربه از پشت، جاخالی دادن یا دفع حملات وجود دارد که بخواهد تنور مبارزات را داغ نگه دارد.
با وجود تمام این ایرادات، داستان بازی فاینال فانتزی ۱۵ از هر نظر باشکوه است و واقعا همتراز با برخی از بهترین روایتهای خلق شده در این مجموعه احساس میشود. برخی از لحظات بازی فراموشنشدنی هستند و موسیقی متن آن چنان اتمسفر متمایزی خلق میکند که ممکن است شما را بدون در نظر گرفتن کاستیها، پای بازی میخکوب کند. ممکن است در گوشه و کنار این بازی یک گیم پلی افتضاح کمین کرده باشد، اما زمانی که بازی اراده کند، میتواند بازیکنان را شگفتزده کرده و نشان دهد که در زمان عرضه اولیهاش چه پتانسیل عظیمی را در خود نهفته داشته است.
در نهایت، تجربه این سه بازی به ما بار دیگر یادآوری میکند که گرافیک خیره کننده و حتی روایت داستانهای جذاب و نفسگیر هم هرگز نمیتوانند جایگزین یک گیم پلی سرگرم کننده و پرهیجان شوند. عناوین محبوبی از جمله The Order: 1886 و دث استرندینگ و فاینال فانتزی ۱۵ با وجود ارائه جلوههای بصری بینظیر، در درگیر کردن طولانی مدت گیمرها ناکام میمانند. وابستگی بیش از حد به المانهای سینمایی، مکانیکهای فرسایشی و مبارزات یکنواخت که حوصلتان را سر میبرند، همگی دست به دست هم دادهاند تا پتانسیل واقعی این آثار بزرگ و نامدار هدر برود. صنعت بازیهای ویدیویی بارها و بارها ثابت کرده که زیبایی جلوههای بصری و گرافیک چشمنواز تنها در نگاه اول جذاب است و ماندگاری یک اثر به هسته تعاملی و گیم پلی آن بستگی دارد. در نتیجه، برای خلق یک شاهکار واقعی، برقراری تعادل میان فرم بصری و ساختار گیم پلی امری کاملا ضروری و غیرقابلانکار است.
در پایان این مقاله، دیدگاه شما در رابطه با بازی های چشمنوازی که گیم پلی ناامیدکننده و ضعیفی دارند، چیست؟ شما چه عناوین دیگری را که با وجود گرافیک انقلابی، مکانیکهای خستهکنندهای دارند را به این فهرست اضافه میکنید؟ آیا گرافیک یک بازی معیار و اولویت شما است یا همواره به گیم پلی آن توجه میکنید؟ فراموش نکنید که نظرات شخصی خود را با ما و دیگر کاربران رسانه سرگرمی به اشتراک بگذارید.

نظرات
دیدگاه خود را اشتراک گذارید