شاهکارهای کالت فراموش‌شده‌ در دنیای فیلم های انیمه ای
1%
  • 0/10

شاهکارهای کالت فراموش‌شده‌ در دنیای فیلم های انیمه ای

گوهرهای پنهان

شاهکارهای کالت فراموش‌شده‌ در دنیای فیلم های انیمه ای 17 14 خرداد 1405 مقالات جانبی انیمه کپی لینک

برای شاهکارهای کالت فراموش‌شده‌ در دنیای فیلم های انیمه ای، فراموش‌شدن نه یک نقص، که بخشی از هویت اثر است.

در لابه‌لای قفسه‌های غبارگرفته‌ی فروشگاه‌های ویدیویی قدیمی توکیو، هنوز نوارهایی پیدا می‌شوند که برچسب قیمت آن‌ها به دهه‌ی هشتاد میلادی برمی‌گردد. این فیلم‌های انیمیشنی هیچ‌وقت اکران گسترده‌ای نداشتند؛ نه در سینماها و نه حتی در شبکه‌های تلویزیونی. اما نسخه‌های کپی‌شده‌شان از دستی به دست دیگر می‌چرخید تا اینکه افسانه‌ای زیرزمینی ساختند. تماشای آن‌ها تجربه‌ی عجیبی است: شخصیت‌ها طوری طراحی شده‌اند که گویی از یک رویای تب‌دار بیرون پریده‌اند، و دیالوگ‌ها به جای پیش‌بردن داستان، معمایی حل‌نشدنی باقی می‌گذارند. هیچ کارگردان مشهوری پشت آن‌ها نیست و هیچ استودیوی بزرگی سرمایه‌گذاریشان نکرده. با این حال، کیفیت سورئال و جسارت بصری‌شان از بسیاری از آثار پرهزینه جلو می‌زند. فرقه‌ی این فیلم‌ها در ایران هم کم نیست: در جلسات خصوصی تماشای گروهی، که در آنها فن‌ها زیرنویس‌های دست‌ساز خود را روی پرده می‌آورند. آنها معتقدند این فیلم‌های گمنام، شاهکارهایی هستند که هیچ منتقدی جرات تأییدشان را نداشته، چون زبان سینمای رایج را به چالش می‌کشند. برای شاهکارهای کالت فراموش‌شده‌ در دنیای فیلم های انیمه ای، فراموش‌شدن نه یک نقص، که بخشی از هویت اثر است. این انیمه‌ها مثل نامه‌هایی در بطری‌اند که سال‌ها بعد به ساحل می‌رسند؛ و زمانی که کسی آن‌ها را پیدا می‌کند، از خود می‌پرسد: چرا چنین گوهری تا حالا پنهان مانده بود؟

Robot Carnival

«ربات کارناوال» (Robot Carnival) مجموعه‌ای از نه انیمه‌ی کوتاه محصول سال ۱۹۸۷ است که توسط استودیوی آپولو تحت نظارت کاتسوهیرو اوتومو (خالق آکیرا) گردآوری شده. هر بخش کارگردان متفاوتی دارد و نگاه هر یک به مفهوم «ربات» کاملاً از دیگری متمایز است. فیلم با قسمتی به نام «باز شدن» شروع می‌شود: رباتی غول‌پیکر که از دل کویر سر برمی‌آورد و به شهری رنگارنگ بدل می‌گردد، بی‌آنکه بداند برای تخریب یا شادی آمده است. قسمت «فرانکن دنده» داستان دانشمندی دیوانه را روایت می‌کند که رباتی غمگین می‌سازد و نتیجه‌اش طنزی تلخ از آفرینش است. در «باران ستاره‌ای» دختری در صحرا به رباتی تنها برمی‌خورد و برایش موسیقی می‌نوازد؛ این قطعه بی‌دیالوگ و احساسی‌ترین بخش فیلم است. «آزمایشگاه» به سبک سینمای صامت، رقابت یک دانشمند با رباتش در ساختن چیزهای عجیب را نشان می‌دهد. و در «داستان عشق» یک ربات کوچک عاشق دختری انسانی می‌شود، اما هرگز نمی‌تواند او را لمس کند.

تنوع بصری مجموعه شگفت‌انگیز است: از انیمیشن کلاسیک دست‌ساز تا پویانمایی شنی و حتی کامپیوتر اولیه. موسیقی هر بخش توسط آهنگسازان مختلفی از جمله جو هیسایشی ساخته شده و فضایی از جاز، راک و موسیقی سمفونیک را دربرمی‌گیرد. «ربات کارناوال» هیچ ادعای روایت یکدستی ندارد، اما تماشای پشت‌سرهمِ این نه داستان، حس یک فرفره‌ی رنگی را ایجاد می‌کند که می‌چرخد، می‌خنداند، گاهی می‌گرید و در پایان، دوباره به جعبه‌ی سیاهش بازمی‌گردد.

Redline

«ردلاین» (Redline) انیمه‌ی مسابقه‌ای به کارگردانی تاکشی کویکه، محصول سال ۲۰۰۹ از استودیوی مادهاوس است که با وجود کیفیت بصری خیره‌کننده، هرگز به شهرت آثار پرفروش همان دوران نرسید. داستان در آینده‌ای دور می‌گذرد، جایی که خطرناک‌ترین مسابقه‌ی اتومبیل‌رانی کهکشان به نام «ردلاین» هر پنج سال یک بار برگزار می‌شود. شخصیت اصلی، راننده‌ای جسور به نام «جی‌پی» با ماشینی طلایی‌رنگ است که برای اثبات خود وارد این رقابت مرگبار می‌شود. حریف اصلی او، سونوشی، راننده‌ای مصمم و جذاب است که رفاقت و رقابتشان در طول فیلم به رابطه‌ای احساسی بدل می‌شود. برگزاری مسابقه در سیاره‌ی روبوورلد، جایی که ارتشی از موجودات مکانیکال با هر نوع دخالت خارجی مخالفند، ماجرا را به جنگی تمام‌عیار تبدیل می‌کند.

آنچه «ردلاین» را از سایر انیمه‌های اکشن متمایز می‌کند، طراحی دست‌ساز و پرجزئیات آن با بیش از صد هزار فریم نقاشی شده است. سبک بصری فیلم تلفیقی از پاپ‌آرت، خطوط پررنگ و رنگ‌های نئونی درخشان است که هر فریم را به اثری هنری بدل می‌کند. موسیقی تکنوی ضرباهنگ تند جیمز شیموجی، ضربان مسابقه را در رگ‌های بیننده جاری می‌سازد.

Dragon’s Heaven

«دراگونز هِون» (Dragon’s Heaven) که به عنوان یکی دیگر از شاهکارهای کالت فراموش‌شده‌ در دنیای فیلم های انیمه ای شناخته شده است، انیمه‌ی کوتاهی است که با طراحی منحصربه‌فرد و فضای آخرالزمانی خود، در تاریخ پویانمایی ژاپن اثری تک‌نشانه باقی مانده است. داستان در آینده‌ای دور می‌گذرد، جایی که بشریت در جنگی طولانی نابود شده و ربات‌های خودآگاه بر زمین حکم می‌رانند. شخصیت اصلی دختری به نام «ایکی» است که با یک ربات جنگی آبی‌رنگ و دوست‌داشتنی به اسم «لای-کوب» زندگی می‌کند؛ رباتی که روزگاری سلاحی قدرتمند بوده اما اکنون خاطرات جنگ را به فراموشی سپرده است. هنگامی که یک ابرربات جنگی به نام «دی-اس-۲۵۹» به دنبال آن‌ها می‌آید، ایکی باید راز گذشته‌ی همراه خود را کشف کند.

طراحی فیلم با الهام از مکانیک‌های خیالی و نقاشی‌های خطی نرم و گرد انجام شده و فاقد اصول رایج مکا در آن دوران است. رنگ‌بندی غالباً قهوه‌ای و آبی تیره، حس نوستالژی یک جهان خاموش را القا می‌کند. جالب آنکه مدل ربات اصلی «لای-کوب» در فیلم تلفظ نمی‌شود و بیننده فقط از روی تصاویر با او ارتباط برقرار می‌کند.

Cat Soup

«سوپ گربه» (Cat Soup) که به عنوان یکی دیگر از شاهکارهای کالت فراموش‌شده‌ در دنیای فیلم های انیمه ای شناخته شده است، انیمه‌ی کوتاهی است به کارگردانی تاتسوئو ساتو که تنها سی دقیقه دوام می‌آورد اما جهانی به وسعت یک رویای تب‌دار را در خود جای می‌دهد. داستان از جایی شروع می‌شود که روح یک بچه‌گربه‌ی بیمار توسط برادرش از چنگال مرگ پس گرفته می‌شود، و سپس این دو سفر به درون سرزمینی وهم‌آلود را آغاز می‌کنند. فیلم دیالوگ ندارد و تقریباً همه‌ی روایت از طریق تصاویر سورئال و معمایی پیش می‌رود. گربه‌ها با خدای عجیبی که صورتش شبیه توالت است روبرو می‌شوند، از رودخانه‌ای از خون می‌گذرند، پسری را که زمان را عقب می‌زند ملاقات می‌کنند و سیاره‌ی زمین را از هم باز می‌کنند.

تکنیک انیمیشن سیال و نرم است، ولی محتوایش خشن و بی‌رحمانه؛ لحظاتی که یک شخصیت تکه‌تکه می‌شود بدون ذره‌ای احساسات اغراق‌شده به تصویر کشیده می‌شود. «سوپ گربه» از هیچ قانونی در روایت پیروی نمی‌کند و هر بار که تماشاگر فکر می‌کند منطقی پشت صحنه هست، فیلم آن منطق را نقض می‌کند. موسیقی متن پر از صدای زنگ‌ها و مکث‌های ناگهانی است. در پایان، سفر به نقطه‌ی صفر می‌رسد؛ جایی که دیگر چیزی باقی نمانده جز خاطره‌ای از آب جوش و یک گربه‌ی کوچک. این فیلم برای کسانی ساخته شده که به تماشای بی‌پناهی محض اعتقاد دارند و نیازی به پاسخ ندارند.

Night on The Galactic Railroad

«شب در راه‌آهن کهکشانی» (Night on the Galactic Railroad)، شاهکارهای کالت فراموش‌شده‌ در دنیای فیلم های انیمه ای، داستانی شاعرانه و متأملانه از سال ۱۹۸۵ به کارگردانی گیزو کونیگامی است که بر اساس رمان کلاسیک کنجی میازاوا ساخته شده است. داستان درباره‌ی دو بچه‌گربه‌ی انسان‌نما به نام‌های جووانی و کامپانلا است که سوار قطاری مرموز در دل کهکشان راه‌شیر می‌شوند. قطار از میان ایستگاه‌های خیالی می‌گذرد: کرانه‌ی نیزارهای سفید، تپه‌ی عقاب شمالی، و ایستگاه مرکزی شبنم. در این سفر، مسافران دیگری نیز سوار می‌شوند و هرکدام داستانی از رهایی و ازدست‌دادن دارند.

طراحی فیلم نرم و رویایی است؛ با رنگ‌های آبی و بنفش کم‌نور، و ستارگانی که مثل برف بر شیشه‌های قطار می‌بارند. جووانی به تدریج می‌فهمد که این قطار، مرز میان زندگی و مرگ را طی می‌کند و هر مسافر برای وداعی ناگفته سوار شده است. موسیقی متن آرام با پیانو و ویولون، تماشاگر را در حالت خلسه‌ای شناور نگه می‌دارد. فیلم هرگز توضیح صریحی از نمادهایش نمی‌دهد؛ مثلاً چرا مسافران در ایستگاه‌های نامرئی پیاده می‌شوند یا معنی آن «صلیب شمالی» درخشان در پایان چیست. «شب در راه‌آهن کهکشانی» اثری است برای تماشای تنهایی، با ضرب‌آهنگ آرامِ قطاری که هیچ‌گاه به مقصد نهایی نمی‌رسد.

Tekkonkinkreet

«تکونکینکریت» (Tekkonkinkreet) انیمه‌ای بصری‌شگرف از سال ۲۰۰۶ به کارگردانی مایکل آریاس است که شهر خیالی «پارادایس سیتی» را به تصویر می‌کشد؛ شهری با معماری درهم‌پیچیده، پل‌های معلق و گنبدهای رنگارنگ که انگار نفس می‌کشد. داستان دو پسر خیابانی به نام‌های «کورو» (سیاه) و «شیرو» (سفید) را دنبال می‌کند که خود را محافظ شهر می‌دانند. کورو خشن و عمل‌گراست، در حالی که شیرو کودک‌دل و ساده‌انگار، دنیا را با زبانی نمادین و ساده‌لوحانه درک می‌کند. وقتی یازده قاتل حرفه‌ای به همراه یک کودک ابرقدرت به نام «میوه یاقوتی» برای تصاحب شهر فرستاده می‌شوند، پیوند این دو برادر به شدت آزمایش می‌گردد.

فیلم از تکنیک ترکیبی انیمیشن دست‌ساز و سه‌بعدی استفاده می‌کند و طراحی شخصیت‌ها و پس‌زمینه‌هایش حاصل دست‌نویس‌های ریز و پرجزئیات ماتسوموتو، خالق مانگای اصلی، است. موسیقی متن اثر پلیت، حس جاز شرقی و نوستالژی تلخی را القا می‌کند. «تکونکینکریت» بر خلاف بسیاری از انیمه‌های اکشن، نبرد را بهانه‌ای برای پرسیدن سوالی همیشگی می‌کند: مرز میان محافظت و نابودی کجاست؟ پایان فیلم مبهم و احساسی است؛ جایی که شیرو و کورو درمی‌یابند شهر از آنِ هیچ‌کس نیست، و شاید این همان معنای واقعی تعلق داشتن باشد.

Steamboy

«استیم‌بوی» (Steamboy) ساخته‌ی سال ۲۰۰۴ به کارگردانی کاتسوهیرو اوتومو، خالق آکیرا، یکی از گران‌ترین و در عین حال فراموش‌شده‌ترین داستان‌های دنیای فیلم های انیمه ای تاریخ ژاپن است. داستان در انگلستان عصر ویکتوریا می‌گذرد، جایی که پسر نوجوانی به نام ری، توپ بخار مرموزی را از پدربزرگش تحویل می‌گیرد و ناگهان درگیر جنگی صنعتی میان دو نسل از دانشمندان خانواده‌اش می‌شود. چیزی که «استیم‌بوی» را از دیگر آثار استیمپانک متمایز می‌کند، نه فقط طراحی خیره‌کننده‌ی جزئیات فلزی و چرخ‌دنده‌هاست، بلکه تأمل فلسفی‌اش در باب مرز میان پیشرفت و خودویرانگری است.

بودجه‌ی هنگفت ۲۶ میلیون دلاری و پنج سال ساخت، فیلم را به یک شاهکار تکنیکال تبدیل کرد، اما اکران همزمان با پرفروش‌های هالیوود و داستانی که گاهی بیش از حد شلوغ ارزیابی شد، باعث شد تماشاگران از آن روی برگردانند. استودیوها خیلی زود «استیم‌بوی» را فراموش کردند و حتی امروز کمتر کسی از آن به عنوان میراث اوتومو یاد می‌کند. با این حال، منتقدان در اروپا و ژاپن، این فیلم را به دلیل وفاداری به اصول استیمپانک و عدم مصالحه‌ی تجاری، اثری پیش‌رو می‌دانند.

Jin-Roh: The Wolf Brigade

«جین‑رو: تیپ گرگ» یکی از تاریک‌ترین و مغفول‌مانده‌ترین جواهرات دنیای فیلم های انیمه ای است. محصول سال ۱۹۹۹ به کارگردانی هیرویوکی اوکیورا، این فیلم در فضایی ضدآرمان‌شهری و آلوده به چکمه‌های نظامی می‌گذرد. داستان درباره‌ی عضوی از واحد ویژه‌ی «تیپ گرگ» است، مأموری که پس از تماشای مرگ یک دختر شورشی در فاضلاب‌های توکیو، دچار بحران هویت می‌شود. برخلاف انیمه‌های پرفروش همان سال، «جین‑رو» هیچ ابرقهرمانی ندارد؛ شخصیت اصلی‌اش گرگی است که پوست انسان پوشیده و به جای زوزه، سکوت می‌کند.

فیلم از تکنیک سینمای واقع‌گرا و طراحی خشنی بهره می‌برد که یادآور آلمان شرقیِ دوران جنگ سرد است. فروش ضعیف و فضای سنگین سیاسی آن باعث شد خیلی زود از سالن‌ها جمع شود و فقط گروه کوچکی از سینما‌دوستان فرانسوی و ژاپنی آن را زنده نگه داشتند. بسیاری معتقدند «جین‑رو» روایتی از خیانت و عذاب وجدان جمعی است که در قالب گرگ‌نمایی انیمه‌ای، زخم‌های تسخیرناپذیر جامعه را فریاد می‌زند. هر نما در این فیلم مانند نقاشی‌های زغالی جنگ‌زده‌ست، و هر دیالوگش چون زمزمه‌ای در دخمه. فراموشی این اثر نه از سر ضعف آن، که از سنگینی حقیقتی است که نمی‌خواستند ببیند.

Memories

«خاطرات» در حقیقت سه انیمه‌ی کوتاه مستقل است که کنار هم معمایی از سبک و روان آدمی می‌سازند؛ اثری که با وجود نام‌آشنایی کارگردانانش، همچنان در حاشیه‌ی آثار تجاری‌تر ژاپن باقی مانده است. قسمت اول، روح‌های کبابی، روایت ملوانی در سفینه‌ای آلوده به توهم‌های یک روح جاودانه است. قسمت دوم، «سرباز بدبو»، طنزی سیاه درباره‌ی یک ابرسلاح باورنکردنی است که حضورش مرز میان قربانی و جلاد را مسخره می‌کند. و قسمت سوم، «توپ آهنین»، سفر زن خبرنگاری است به سیاره‌ای که در آن سلاحی ویرانگر به شکلی عبادت می‌شود.

هر سه بخش در سبک بصری و روایی متفاوت‌اند، اما وجه مشترکشان تأمل در حافظه، جنون و مسئولیت اخلاقی است. «خاطرات» در زمان اکران اروپایی خود فروش متوسطی داشت و به سرعت در سایه‌ی آثار بزرگ‌تر محو شد. با این حال، بسیاری آن را به دلیل تنوع تکنیک‌های انیمیشن و جسارت فیلمنامه‌اش ستایش می‌کنند. تماشای این سه فیلم کوتاه در یک شب، حس سفر به سه جهان موازی را دارد که تنها با نخ نازک خاطره به هم وصل شده‌اند.

Belladonna of Sadness

«بلادونای اندوه» یکی از عجیب‌ترین و جسورانه‌ترین آثار فراموش‌شده‌ی دنیای فیلم های انیمه ای است. این فیلم محصول ۱۹۷۳، برخلاف تمام آثار استودیوهای بزرگ، تقریباً فاقد پویانماییِ متداول است و تصاویرش مانند نقاشی‌های متحرکِ آبرنگ و جوهر، با حرکتی سینوسی و رویاگون پیش می‌روند. داستان زنی به نام ژان را روایت می‌کند که پس از یک اتفاق ناخوشایند، با شیطان پیمان می‌بندد و به الهه‌ی انتقام و آزادی بدل می‌شود.

روایت سورئال، صحنه‌های صریح، و موسیقی پیشروی فیلم بلادونای اندوه، باعث شدند فیلم در زمان اکران طرد شود و حتی استودیو «مادهاوس» ورشکست شود. برای دهه‌ها، نسخه‌ای از آن پیدا نمی‌شد تا اینکه کلکسیونرها کپی‌های ویدئوییِ فرسوده را دست‌به‌دست چرخاندند. گروه کوچکی از هواداران در ژاپن و اروپا، این فیلم را نه فقط یک انیمه، که یک تجربه‌ی شمن‌وار می‌دانند؛ اثری که مستقیماً با ناخودآگاه جمعی حرف می‌زند. امروزه «بلادونای اندوه» به عنوان گوهری کالت شناخته می‌شود؛ یادآوری که جسارت هنری گاهی تنها با فراموشیِ چنددهه‌ای به بهای خود می‌ایستد.



مطالب مرتبط

دیگران نیز خوانده‌اند

نظرات

دیدگاه خود را اشتراک گذارید
17 دیدگاه
جدیدترین
قدیمی‌ترین بیشترین رای