-
0/10
تلخترین سکانسهای انیمه جوجوتسو کایسن
زیر پا گذاشتن مکرر انتظارات مخاطب
انیمه جوجوتسو کایسن (Jujutsu Kaisen) با زیر پا گذاشتن مکرر انتظارات مخاطب، پیوندهای عمیق دوستی را به وحشیانهترین شکل ممکن فرو میریزد.
انیمه جوجوتسو کایسن با زیر پا گذاشتن مکرر انتظارات مخاطب، طوفانی از آسیبهای عاطفی به پا میکند. جایی که پیوندهای عمیق دوستی و آرمانهای قهرمانانه در وحشیانهترین شکل ممکن فرو میریزند. شخصیتهایی که مخاطب با تمام وجود با آنها همذاتپنداری میکند، در اوج امید و درخشش، ناگهان و بیرحمانه حذف میشوند. مجموعه با نمایش صادقانهٔ ترس، درماندگی و فروپاشی روانی قهرمانان، امنیت خاطر طرفداران را هدف میگیرد و صحنههایی چنان جانکاه خلق میکند که تماشاگر را برای مدتی طولانی در شوک و ماتمی عمیق فرو میبرد.
دگردیسی غمانگیز و افسردهکنندۀ جونیپی یوشینو
داستان جونیپی یوشینو در انیمه جوجوتسو کایسن نمونهای دقیق و تأثیرگذار از یک تراژدی محدود به یک شخصیت است که نخستین نشانهی روشن از قلب سیاه این مجموعه به حساب میآید. جونیپی که در مدرسه زیر فشار وحشیانهٔ قلدریها خفه میشود و خود را نامرئی و نادیده احساس میکند، هدف طعمهگذاری ماهیتو، نفرینی بیمارگونه و سادیستی، قرار میگیرد. ماهیتو او را به دام میاندازد و از تنهایی و آسیبپذیریاش سوءاستفاده میکند. درست زمانی که یوجی ایتادوری وارد زندگی او میشود تا دوستی واقعی را به او هدیه دهد، داستان با بیرحمی تمام انتظارات مخاطب را نقش بر آب میکند: یک نفرین، مادر جونیپی را به شکلی فجیع در خانهٔ خودشان به قتل میرساند.
اما هولناکترین بخش ماجرا زمانی رخ میدهد که یوجیِ درمانده تلاش میکند دوست تازهیافتهٔ خود را نجات دهد، غافل از اینکه ماهیتو تلهای پیچیده برای او کار گذاشته است. ماهیتو با استفاده از تکنیک «دگردیسی بیهوده»، ساختار جان جونیپی را تحریف میکند و آن نوجوان گریان و بیپناه را درست برابر چشم یوجی به هیولایی بیذهن و کریهالمنظر تبدیل مینماید. جونیپی پیش از آن که بدنش از کار بیفتد، آخرین سؤال سرگشته و حیرتزدهٔ خود را با ناله از یوجی میپرسد و سپس بر روی زمین جان میسپارد.
سقوط تدریجی سوگورو گِتو به تاریکی
قوس «مخفیگاه» (Hidden Inventory) مخاطب را به دورهای روشنتر و امیدوارانهتر از مدرسهٔ جوجوتسو میبرد؛ زمانی که محور داستان بر پایهٔ پیوند ناگسستنی میان ساتورو گوجو و سوگورو گِتو استوار است. گِتو در ابتدا نقش قطبنمای اخلاقی این دوگانه را ایفا میکند و عمیقاً باور دارد که قدرتمندان وظیفهای مقدس در قبال محافظت از ضعیفان دارند. اما ترور وحشیانهٔ ریکو آمانای و بهویژه صحنهٔ هولناک تشویق مردم عادی در برابر مرگ یک دختر نوجوان، بنیان روانی گِتو را یکباره و برای همیشه درهم میشکند.
تماشای غرق شدن تدریجی گِتو در تنهایی، همزمان با صعود گوجو به جایگاه خداگونه، تجربهای فوقالعاده دردناک برای مخاطب رقم میزند. فروپاشی ذهنی گِتو سرانجام به انتخابی فجیع منجر میشود: او تمام اهالی یک روستا را که از شمنها (غیرشمنها) هستند قتلعام میکند تا دو دختر جوان و آزاردیدهٔ شمن را نجات دهد. اوج احساسی این انحراف شخصیتی در خیابانی شلوغ در شینجوکو رخ میدهد؛ جایی که گوجو با بهترین دوست خود روبرو میشود اما خود را کاملاً ناتوان از اعدام تنها کسی میبیند که واقعاً او را درک میکند.
وداع نهایی و دلشکن مکامارو با میوا
قوس شخصیتی کوکیچی موتا یکی از اندوهبارترین روایتهای فرعی در انیمه جوجوتسو کایسن به شمار میرود. تمام عمر او در زیرزمینی تاریک و استریل سپری میشود؛ جایی که بدنش به دلیل محدودیت آسمانی، پیوسته در عذاب تاولهاست. او از دور عروسک مکامارو را هدایت میکند و در سکوت به رویایی کوچک اما سوزناک چنگ زده است: اینکه روزی بدن واقعیاش شفا یابد و بتواند در کنار همکلاسیهایش گام بردارد، بهویژه در کنار کاسومی میوا که روحیهای مهربان و دلسوز دارد. کوکیچی برای رسیدن به همین خواسته، با شروران داستان وارد معاملهای یأسآمیز میشود، اما دقیقاً همان لحظه که به آزادی میرسد، توسط ماهیتو شکار و به قتل میرسد.
اما ضربهٔ واقعی مدتها بعد، طی حادثهٔ شیبویا و زمانی که کوکیچی پیش از این به خاک سپرده شده، بر مخاطب فرود میآید. او از خود سه جغد عروسکی خودکار بر جای گذاشته که برنامهریزی شدهاند پس از مرگش فعال شوند. یکی از این جغدها در قطاری بیرون از منطقهٔ خطر، با میوا صحبت میکند. میوا درمییابد که کوکیچی دیگر زنده نیست و در همان لحظه چنان به گریهای شدید و هقهقآلود فرو میرود که تمام وجود بیننده را تکان میدهد. در همین حال، صدای دیجیتال کوکیچی عشق خود را به میوا اعتراف میکند، به او میگوید شاد باشد و عشق را جای دیگری پیدا کند، و سپس باتری جغد به پایان میرسد و عروسک برای همیشه خاموش میشود.
واپسین ایستادگیِ فرسودهی کنتو نانامی در شیبویا
کنتو نانامی در دنیای بیرحم انیمه جوجوتسو کایسن همواره الگوی عقلانیت، حرفهگرایی و راهنماییِ پخته برای یوجی ایتادوری به شمار میرفت. او هرگز با یوجی چون یک سلاح یا فرد برگزیده رفتار نکرد، بلکه او را کودکی میدانست که سزاوار محافظت در برابر زشتیهای شمنبازی است. نانامی در جریان حادثهٔ شیبویا، وقتی از میان زیرگذرها تلوتلو میخورد، نیمی از بدنش سوخته، خونریزی شدیدی دارد، یک چشمش را از دست داده و تنها با غریزهٔ بقا کار میکند و بیهدف انبوهی از انسانهای دگردیسییافته را تکهتکه میکند. پایان کار او زمانی فرا میرسد که در کمال بیدفاعی با ماهیتو روبرو میشود. اما بهجای فریاد زدن از ترس، نانامی ساحل آرام و آفتابگرفتهای در کوانتان مالزی را تصور میکند و ذهنش را از خشونتی که تمام زندگیاش را بلعیده، دور میکند.
نانامی در همان حال، حضور یوجی را در آن مکان حس میکند. به شاگردش نگاه میاندازد، لبخند میزند و آخرین جملهٔ ملایم خود را بر زبان میآورد: «از اینجا به بعد با توست.» در همان لحظه، ماهیتو بدن نانامی را منفجر میکند و این فاجعه چنان ضربهای بر یوجی و تمام طرفداران مجموعه وارد میآورد که تنها با فریادی از عمق جان میتوان آن را توصیف کرد.
زندانی شدن شوکهکنندهٔ ساتورو گوجو در حرم زندانی
ساتورو گوجو بیچونوچرا سقف قدرت در دنیای انیمه جوجوتسو کایسن است؛ بازدارندهای زنده که وجودش از فروپاشی جهان ماورایی و نابودی بشریت جلوگیری میکند. در حادثهٔ شیبویا، شروران به این نتیجه میرسند که در نبرد مستقیم نمیتوانند او را شکست دهند، بنابراین تلهای هوشمندانه و مبتنی بر دستکاری روانی میچینند تا گوجو را به دام بیندازند. کنجاکو با جسد بازسازیشده و ربودهشدهٔ سوگورو گِتو ظاهر میشود و همین کافی است تا ذهن درخشان گوجو برای کسری از ثانیه با سه سال خاطرات ارزشمند جوانی و دوران دوستیشان سیلآسا شود.
زندانی شدن گوجو در یک لحظه، لحن و فضای کل مجموعه را دگرگون میکند. با حذف این سپر محافظتی، دیگر هیچ امنیتی برای هیچ شخصیتی وجود ندارد و شاگردان گوجو یکباره در برابر هجوم بیرحمانه و خشن دشمنان آسیبپذیر میشوند. صحنهٔ رفتن گوجو به درون آن جعبه، نه فقط به خاطر ضعف قدرتمندترین شخصیت، بلکه به خاطر شیوهٔ هوشمندانه و سرد شکنجهٔ روانی او، عمیقاً ناراحتکننده است. از آن لحظه به بعد، مخاطب میداند که دیگر هیچ نجاتی در کار نیست و یوجی و دوستانش باید بدون هیچ پشتوانهٔ مطلق و خداگونهای، بار مصیبتهایی را به دوش بکشند که برای تحملشان هرگز آماده نبودهاند.
خروج ناگهانی و وحشیانۀ نوبارا کوگیساکی
نوبارا کوگیساکی اعتمادبهنفس تند و بیپروایی را به تیم سهنفرهٔ اصلی آورد و هرگز اجازه نداد ماهیت هولناک شمنبازی، شخصیت پرانرژی او یا عشقش به خرید و زندگی شهری را کمرنگ کند. در جریان آشوب جنونآمیز شیبویا، او دلیرانه با کلونی از ماهیتو میجنگد و نبوغ تاکتیکی خود را با استفاده از تکنیک عروسک کاهیاش به نمایش میگذارد تا از فاصلهٔ دور به بدن اصلی ماهیتو ضربه بزند. نوبارا از سر ناامیدی به سمت یوجی میدود تا به او کمک کند، اما غافل از اینکه ماهیتوی واقعی جای خود را با بدلش عوض کرده است. سرعتی که این فاجعه با آن رخ میدهد، به طرز نفسگیری بیرحمانه است. ماهیتو سمت چپ صورت او را لمس میکند و نوبارا درست در مقابل چشمان یوجیِ وحشتزده، ناگهان از حرکت بازمیایستد.
در آخرین لحظات زندگی، نوبارا فلشبکی از دوستان دوران کودکی و خاطرات گرمش با یوجی و مگومی میبیند. او رو به یوجی میکند، به چشمش اشاره میزند و آخرین درخواست آرام و قلبشکن خود را بر زبان میآورد: «به همه بگو… چندان هم بد نبود.» لحظهای بعد، سمت چپ صورت او منفجر میشود و بدن بیجانش سنگین بر روی بتن فرود میآید در حالی که یوجی تنها میتواند نظارهگر باشد.
فروپاشی کامل روانی یوجی ایتادوری
پس از مرگهای پشتسرهم و وحشیانهٔ نانامی و نوبارا، یوجی ایتادوری به وضعیتی از تباهی مطلق روانی میرسد. او دیگر آن نوجوان پرانرژی سابق نیست که میخواست به مردم مرگی شایسته هدیه کند و نیازمندان را نجات دهد. یوجی تبدیل میشود به کودکی آسیبدیده که به کف آغشته به خون ایستگاه مترو خیره مانده و در اثر اندوه و احساس گناه بازماندگی، کاملاً فلج شده است. ماهیتو از این فرصت استفاده میکند تا روحیهٔ او را بیشتر درهم بشکند؛ بیرحمانه به یوجی مشت میزند، آرمانهایش را به مسخره میگیرد و نزاع میان آنها را با از بین بردنِ سادهٔ آفات مقایسه میکند. فروپاشی کامل یوجی تماشایی جانکاه دارد؛ او بهمعنای واقعی در میان خاک و خون میخزد، بیاختیار گریه میکند و از ماهیتو میخواهد که او را بکشد.
یوجی تمام حس ارزشمندی خود را رها میکند و آشکارا میپذیرد که چیزی جز یک قاتل نیست؛ چراکه هزاران انسان بیگناه به دست سوکونا در حالی کشته شدهاند که از بدن یوجی استفاده میکرده است. این صحنه تصویری ناراحتکننده و خام از قهرمان اصلی یک مجموعهٔ شونن است که کاملاً از روحیهٔ پهلوانی تهی شده و تا آستانهٔ دفنِ کامل روانی پیش رفته است.
مرگ نخست یوجی ایتادوری
در همان فصل نخست، انیمه جوجوتسو کایسن هشداری جدی به طرفدارانی داد که گمان میکردند این مجموعه ماجراجوییای معمولی و بیخطر در سبک شونن خواهد بود. یوجی، مگومی و نوبارا در مأموریتی انتحاری به یک کانون اصلاح و تربیت نوجوانان فرستاده میشوند و در برابر نفرینی درجهٔ ویژه کاملاً درمانده میشوند. یوجی برای نجات دوستانش داوطلبانه اجازه میدهد سوکونا کنترل بدنش را به دست گیرد و وارد نبرد شود، اما پادشاه نفرینها در کمال خیانت، قلب یوجی را از قفسهٔ سینهاش بیرون میکشد؛ این یک بیمهنامهٔ شرورانه است تا جان پسرک را گروگان بگیرد و امنیت خودش را تأمین کند. ضربهٔ عاطفی واقعی زمانی فرود میآید که سوکونا کنترل را رها میکند و یوجی ناگزیر میشود با مرگ قریبالوقوع خود روبرو شود.
یوجی در زیر باران کنار مگومی میایستد، اما نه با لبخندی دلیرانه و قهرمانانه. در عوض، به گریه میافتد، اعتراف میکند که چقدر ترسیده و از اینکه به اندازهی کافی قوی نیست تا نحوهٔ مرگش را انتخاب کند، ابراز تأسف میکند. تماشای قهرمان اصلی یک مجموعه که اینقدر زود و در برابر مرگ حتمیاش چنین فرو میپاشد و صادقانه از ترس میگرید، تصویر رایج زرهٔ شکستناپذیر قهرمانان را یکباره درهم میشکند.
انسانیتِ گذرا و ایثارِ توجی فوشیگورو
توجی فوشیگورو مزدوری سرد و حسابگر بود که قبیله، نام و حتی فرزند خود را رها کرد تا زندگیای سرشار از قمار و قتلهای اجارهای را دنبال کند. در حادثهٔ شیبویا، او بهطور اجباری به عنوان موجودی زامبیوار، بیفکر و تشنهٔ خون بازگردانده میشود که تنها با غریزهٔ اولیهٔ نبرد هدایت میگردد. در همین حالت، او بهتنهایی و بدون کوچکترین زحمتی خطرناکترین نفرین حاضر در میدان نبرد را از بین میبرد و بلافاصله پسر خود، مگومی، را هدف قرار میدهد.
برای کسری از ثانیه، آگاهی انسانی توجی از میان مهِ بازگشت از مرگ راهی بیرون پیدا میکند. او ضربهٔ نهایی خود را متوقف میسازد، به نوجوانی که در مقابلش ایستاده خیره میشود و نامش را میپرسد. وقتی مگومی پاسخ میدهد «فوشیگورو» و نه نام منفور قبیلهٔ «زناین»، توجی لبخند میزند؛ چراکه میفهمد پسرش بیرون از تأثیر سمی نظام شمنبازی و قبیلههای فاسد بزرگ شده است. در همان لحظه، برای محافظت از مگومی در برابر بدن وحشی و بیکنترل خود، سلاح خود را به سوی سرش برمیگرداند و با ضربهای به جمجمه، به زندگی دوبارهاش پایان میدهد.
ترور ناگهانی ریکو آمانای
طرفداران عاشق ریکو آمانای میشوند در حالی که گوجو و گِتو به او یک هفتۀ آخر فرصت میدهند تا پیش از آنکه روحش با استاد تنگن درآمیزد، لذت یک نوجوان عادی بودن را تجربه کند. مجموعه رویدادهای میان این سه نفر واقعاً حس سکوت پیش از طوفانی ویرانگر را القا میکند. لحظات شاد و بیپیرایهای که در کنار هم میگذرانند، نوید آیندهای روشن میدهد و مخاطب را چنان در فضایی گرم و انسانی غرق میکند که فاجعهی قریبالوقوع را کاملاً از یاد میبرد.
ویرانی این لحظه به خاطر زمانبندیِ بیرحمانهاش بینظیر است. گِتو با ملایمت به ریکو میگوید که مجبور نیست ادغام را بپذیرد و پیشنهاد میکند او را به خانه بازگرداند تا بقیهٔ عمرش را در کنار دوستانش زندگی کند. ریکو در حالی که اشک شوق در چشمانش حلقه زده، با خوشحالی دستش را برای پذیرش آزادی دراز میکند و ناگهان – پیش از آنکه جملهاش را تمام کند – هدف گلولۀ توجی فوشیگورو قرار میگیرد.

نظرات
دیدگاه خود را اشتراک گذارید