-
0/10
فیلم Runner کمدی اکشن سرراست و بدون نوآوری است که برگ برندهاش را باید در صحنههای اکشن و اجرای حرفهای آلن ریچسون جستجو کرد. در این مقاله، به نقد فیلم دونده میپردازیم و تمام نکات مثبت و منفی اثر سینمایی جدید آلن ریچسون را مرور کنیم.
وقتی به تماشای فیلم دونده (Runner) مینشینید، شاید در نگاه اول همهچیز شبیه به یک اکشن کلیشهای به نظر برسد. فیلمنامه که به قلم مایلز هابلی (Miles Hubley) و تامی وایت (Tommy White) به نگارش درآمده، مجموعهای از کلیشههای مرسوم این ژانر را به هم پیوند میزند تا استخوانبندی آشنا و نسبتا محکمی خلق کند؛ ساختاری که اگر در مسیر درستی هدایت میشد، میتوانست به داستانی سرگرمکننده و به یادماندنی ختم شود. با این حال، اسکات وا (Scott Waugh) در مقام کارگردان، ترفندی در اجرای این اثر به کار برده که آن را با دیگر آثار همژانر خود متمایز میکند. در واقع، اتمسفر افسارگسیخته، وحشی و تا حدودی جنونآمیز که کلیدواژه اصلی فیلم است، چنان فضایی را رقم زده که شاید نتوان به سادگی توصیفش کرد. در دنیای دونده، گویا هیچکدام از مرزها و خطقرمزهایی که اکشنهای معمولی را در چارچوب نگه میدارند، اصلا وجود خارجی ندارند.
البته در این مسیر، همهچیز هم عالی هم پیش نمیرود. برای مثال، وقتهایی که فیلم سعی میکند شما را بخنداند، چندان هم موفق نیست. با این وجود، اسکات وا آنقدر خوب دیگر اجزا را کنار هم چیده که وقتی به جاهای حساس داستان میرسید، فیلم جان گرفته و شما را با خودش میکشد. شاید انتظار داشته باشید فقط یک تعقیب و گریز ساده ببینید، اما فیلم از نظر احساسی خیلی واقعیتر از این حرفهاست. چیزی که تماشای این فیلم را لذتبخش کرده، موفقیت آن در دو بخش اصلی است؛ یکی اینکه استرس و هیجان فیلم را اغلب بالا نگه میدارد و دیگری اینکه به ستارهاش یعنی آلن ریچسون (Alan Ritchson) اجازه میدهد تا با خیال راحت دشمنان را تکه تکه کرده و یک حمام خون به راه بیاندازد. وقتی به این ترکیب، جزئیات غافلگیرکننده و پنهان فیلم را هم اضافه میکنید، میبینید که با یک اثر قابل قبولی روبهرو هستید.
داستان فیلم رانر ما را با شخصیتی به نام هنک مالون همراه میکند؛ یک آمریکایی تنها و مرموز با بازی فوقالعاده آلن ریچسون که وسط شهر بریزبن (Brisbane) استرالیا گیر افتاده است! فیلم با ظرافت و حوصله، قطعات پازل زندگی او را کنار هم میچیند و اطلاعاتی که در همان ابتدا دستگیرمان میشود، به اندازه کافی حس کنجکاوی ما را برامیانگیزد. در حقیقت، همسر استرالیاییاش او را ترک کرده و دوباره ازدواج کرده است. از طرفی، عکس یک دختربچه روی آفتابگیر ماشینش به چشم میخورد و مهمتر از همه، امروز دقیقا اولین سالگرد ترک الکل اوست. به نظر میرسد هنک آدم بیدلخوشی است و به جز اینکه وقتهای بیکاریاش را با یک برنامه آموزش زبان فرانسوی پر کند، سرگرمی دیگری ندارد. در واقع، شغل او تمام وقت و انرژیاش را به طور کامل میگیرد.
اما کار او چیست؟ هنک یک پیک ویژه برای محمولههای فوقمحرمانه و گرانقیمت است. رئیسش هر روز او را مامور انجام کارهایی عجیب میکند که آدمهای ثروتمند حاضرند برایش پول کلانی بپردازند؛ ماموریتهایی که در یک سکانس بامزه، حتی پای یک پرنده کمیاب را هم به ماشین او باز میکند. فیلم، ده دقیقه ابتداییاش را با چند ماموریت پیشپاافتاده تلف میکند تا بالاخره به سراغ داستان اصلی برود. قصه اصلی زمانی آغاز میشود که یک محموله پزشکی با جت شخصی از هونولولو (Honolulu) به زمین مینشیند. ماموریت هنک ساده به نظر میرسد؛ محموله را تحویل بگیر و به مقصدی در همان نزدیکی ببر!
اما وقتی هنک به محل قرار میرسد، متوجه شده که اوضاع به این سادگیها نیست و یک جای کار میلنگد. محموله، یک کبد اهدایی در محفظهای با دمای کنترلشده است که توسط بن بیشاپ (Ben Bishop) با بازی اوون ویلسون (Owen Wilson)، کسی که شغلش اسکورت چنین محمولههایی است، حمل میشود. مقصد، دختربچهای به نام الی (Ellie) با بازی اسکارلت کرابتری (Scarlett Crabtree) در بیمارستانی در گلد کوست (Gold Coast) است که بیش از یک ساعت با آنها فاصله دارد. از بخت بد هنک که آدم چندان معاشرتی و خونگرمی هم نیست، قوانین سفت و سختی برای انتقال اعضای پیوندی وجود دارد؛ اینکه کبد هر جا برود، بن هم باید همراهش باشد و حالا هنک چارهای ندارد جز اینکه راننده هر دوی آنها شود.
این دردسر کوچک زمانی رنگ و بوی خطر به خود میگیرد که هنک در مسیر مقصد جدیدش، متوجه میشود که تحت تعقیب هستند. در واقع، یک سندیکای تبهکاری به سرکردگی شخصیتی روانپریش و دمدمیمزاج به نام دیمین زالدیوار (Damian Zaldivar) با بازی رودریگو سانتورو (Rodrigo Santoro)، همان مشتریانی هستند که هنک را استخدام کرده بودند. هدف آنها ربودن این عضو پیوندی است که به خاطر تطابق با یک گروه خونی بسیار نادر، ارزش فوقالعادهای دارد. اما تبهکاران یک چیز را پیشبینی نکرده بودند؛ اینکه پیک آنها، یک تکاور تنومند و سابق یگان ویژه نیروی دریایی (Navy SEAL) با اصول اخلاقی سفت و سخت است. هنک خیلی زود تصمیمش را میگیرد؛ نجات جان یک دختربچه، قطعا ارزش به راه انداختن یک حمام خون را دارد.
فیلم Runner تقریبا اغلب گرههای داستانی را باز میکند. برای مثال، انگیزههای دیمین برای دزدیدن محموله بسیار ریشهدارتر و منطقیتر از آن چیزی است که در نگاه اول تصور میکنید. با این حال، یک سری از ایدهها به حال خود رها میشوند. به عنوان نمونه، در میانه بحران، هنک مجبور میشود دست به دامن همسر سابقش و شوهر جدید او شود. اما عجیبترین بخش ماجرا، یک طوطی استوایی است! در اوایل فیلم، قهرمان قصه مجبور به نگهداری از این طوطی میشود، اما خیلی زود آن را به همسر سابقش میسپارد و پروندهاش به طور بیمعنی بسته میشود!
از طرفی، مخاطبان سینما فرمول رفاقتهای اجباری در فیلمهای اکشن را حفظ هستند و تنها منتظرند تا جرقه ارتباط دوستانه و متضاد بین دو شخصیت ریچسون و ویلسون زده شود. با این حال، اگرچه هر از گاهی نشانههایی از این ارتباط خوب به چشم میخورند، اما متاسفانه هر بار که فیلم بیدلیل به مکانهای دیگر سرک میکشد، این حس و حال را از بین میبرد.
البته، ضعف کار بههیچوجه به بازی ریچسون و ویلسون برنمیگردد؛ آنها با متنی که در اختیار داشتهاند سنگتمام گذاشتهاند. مشکل اصلی از فیلمنامه مایلز هابلی و تامی وایت آب میخورد که مدام ما را از این زوج جذاب دور میکند تا داستان نچسب بیمارستان را به خوردمان بدهد. جایی که کیت (Kate)، مادر الی، در انتظار عضو پیوندی است و درگیر اتفاقاتی مضحک و غیرمنطقی میشود. هر بار که اسکات وا کات میزند تا درگیریهای کیت با پرسنل بیمارستان یا خونریزی ناگهانی و انتقال اورژانسی الی به آیسییو را نشان دهد، ریتم فیلم دونده افت کرده و جذابیت خود را از دست میدهد.
شاید جالبترین نکته فیلم این باشد که شخصیتها به دو گروه متفاوت تقسیم میشوند. گروه اول مانند ریچسون، ویلسون و سانتورو کاملا متعلق به دنیای فیلمهای اکشن هستند. اما گروه دوم، یعنی شخصیتهایی مثل کیت و آدمهای عادی، آنقدر واقعیاند که انگار از یک فیلم درام و جدی آمدهاند. به همین دلیل، وقتی درگیریهای خشن اکشن به زندگی این افراد عادی کشیده میشود، حس میکنیم که مرز بین دو دنیای مختلف در حال شکستن است. شاید این اتفاق به خاطر ضعف کارگردان در یکدستسازی فضای فیلم باشد، اما در کمال تعجب، این ویژگی گاها به نفع فیلم تمام شده و فضای بسیار خاصی ساخته است. البته، این تغییر لحنهای مداوم، همیشه هم قابل دفاع نیست و گاهی به آن لطمه میزند. فیلم لحظات خندهداری دارد که بیشتر به خاطر طرز بیان دیالوگها توسط اوون ویلسون است؛ اما شخصیت او چندان با فضای کلی داستان همخوانی ندارد. با این حال، آن انرژی و جذابیتی که به دلیل ضعف فیلمنامه بین دو قهرمان اصلی داستان هدر رفته است را در رویارویی هنک و دیمین میبینیم. سانتورو در نقش دیمین، یک شرور آسیبدیده، فانتزی و سرگرمکننده است که انگار از این دردسر و چالش ناگهانی حسابی لذت میبرد.
متاسفانه فیلم دونده بسیار محتاطانه عمل میکند و اهل ریسک نیست. زالدیوار از حد همان کلیشه تکراری رئیس بدی که سر یک اشتباه به افراد خودش شلیک میکند، فراتر نمیرود. این در حالی است که فیلمنامه یک ایده عالی یعنی پشت پرده این تعقیب و گریزها و علت اصلی دزدیدن این محموله را در اختیار داشت. با این وجود، فیلم از این ایده جذاب استفاده نمیکند و آن را هدر میدهد. از طرفی، با وجود اینکه فیلم در لوکیشنهای چشمنواز بریزبن (Brisbane) و گلد کوست در استرالیا ضبط شده، اما اسکات وا استفاده چندانی از این فضاها نکرده تا تماشاگر را غافلگیر کند.
در مجموع، باید گفت که فیلم Runner در واقع یک اکشن کمدی قابلپیشبینی است که از فرمولهای آشنا پیروی میکند. این اثر به خوبی از تواناییهای رزمی و بدلکاری آلن ریچسون و همچنین طنز دوستداشتنی اوون ویلسون استفاده کرده است. با این حال، مشکل اصلی اینجاست که داستان مدام قطع شده تا به خستهکنندهترین بخش ماجرا، یعنی اتفاقات بیمارستان برگردد؛ جایی که درامهای غیرطبیعی و ساختگی، تمرکز را به هم میریزند و گاها هم قابل باور نیستند. اما در کنار این ضعفها، اسکات وا به عنوان کارگردان، به خوبی میداند که چگونه یک صحنه مبارزه جذاب را به تصویر بکشد. بنابراین، اگر فقط به دنبال تماشای درگیری و اکشن هستید، این فیلم تا حد زیادی شما را راضی خواهد کرد.
اکشن و بدلکاری حرفهای
درخشش آلن ریچسون
شرور سرگرمکننده
سکانسهای درگیری خلاقانه
فیلمنامه کلیشهای و قابلپیشبینی
ارتباط نه چندان خوب شخصیتها
کمدی ناکارآمد

نظرات
دیدگاه خود را اشتراک گذارید