-
10/10
فیلم Fall 2: Deadpoint با وجود خلق سکانسهای نفسگیر، به خاطر فیلمنامه غیرمنطقی و تصمیمات عجیب شخصیتهایش، به سقوطی ناامیدکننده در دره کلیشهها تبدیل شده است. در این مقاله، به نقد فیلم سقوط ۲: نقطه مرگ میپردازیم و تمام نکات مثبت و منفی اثر سینمایی را مرور کنیم.
فیلم سقوط (Fall) محصول سال ۲۰۲۲، را میتوان پارادوکسی از ضعفهای بنیادین و نقاط قوت جذاب دانست. در واقع، فیلم سقوط به خاطر حماقتهای داستانی و اتفاقات غیرمنطقی، گروه بازیگران گمنام و سقوط تدریجی به دام کلیشههای ژانر بقا، میتوانست به راحتی به یکی دیگر از محتواهای بیارزش و استریمی نتفلیکس تبدیل شود. با این حال، در روزگاری که بسیاری از فیلمهای این ژانر صرفا برای افزایش تعداد عناوین ساخته میشوند و کیفیت بالایی ندارند، فال توانست فراتر از ظاهر یک فیلم ارزانقیمت و تکراری عمل کند و هیجانی واقعی را برای تماشاگران خود رقم بزند.
با توجه به هزینه ساخت تنها ۳ میلیون دلاری قسمت اول، تولید یک دنباله از منظر تجاری منطقی به نظر میرسید. با این وجود، از منظر روایت داستانی، کش دادن یک قصه بقای بسته و تبدیل آن به یک فرنچایز سینمایی، به شدت جای سوال داشت. البته که هالیوود مسیر خود را میرود و نتیجه این مسیر، فیلم فال ۲: نقطه مرگ بود. این اثر بار دیگر به سراغ همان الگوهای تکراری خلق دلهره و استرس رفته است؛ با این تفاوت که این بار دستاورد آن در خلق هیجان، فراتر نمیرود و تنها در سطحی متوسط و نسبتا اثرگذار باقی میماند.
در قسمت اول شاهد بودیم که دو زن جوان برای غلبه بر سوگ مرگ یک عزیز، تصمیم گرفتند از یک دکل رادیویی متروکه بالا بروند. حال، تاریخ دوباره تکرار شده است. شایلو (Shiloh)، آن دوست ماجراجویی که در قسمت قبل جان باخت تا فقط یک شوک خستهکننده به داستان بدهد، حالا ماجرای مرگش در اینترنت دستبهدست چرخیده و بین همه پربازدید شده است. فیلم برای نمایش این موضوع، چند عکس و ویدیوی ساختگی و بسیار بیکیفیت از شبکههای اجتماعی را پشت سر هم ردیف کرده است؛ تصاویری که آنقدر غیرطبیعی به هم چسبانده شدهاند که بیشتر خندهدار به نظر میرسند. اوج این کمدی ناخواسته جایی است که میبینیم سازندگان برای فرار از پرداخت هزینه، به جای استفاده از برند معروف جک دنیلز (Jack Daniel’s)، یک بطری نوشیدنی خیالی با نام تقلبی جیم دندیز (Jim Dandie’s) را به تصویر کشیدهاند.
اکنون که شایلو از دنیا رفته، فقط لیس (Lace) با بازی آرسما توماس (Arsema Thomas)، صمیمیترین دوستش، و جکس (Jax) با بازی هریت اسلیتر (Harriet Slater)، خواهر داغدارش باقی ماندهاند. آنها در میان ناباوری، تصمیم میگیرند به یاد او جانشان را کف دستشان بگذارند و با کمک یک راهنمای تور جذاب با بازی تام بریتنی (Tom Brittney)، قدم در همان مسیر وحشتناک بگذارند. اما راستش را بخواهید، وقتی در اوج دلهره یکی از آنها به دیگری یادآوری میکند که یادت نره برای چی اومدی اینجا، شما به عنوان تماشاگر از خودتان میپرسید که واقعا چرا؟! چرا که در حقیقت هیچ دلیل عاقلانهای برای این خودکشی دستهجمعی وجود ندارد!
فیلمنامهنویسان فیلم، اسکات مان (Scott Mann) و جاناتان فرانک (Jonathan Frank)، برای طراحی این صعود مرگبار، سادهترین و قابلپیشبینیترین راه ممکن یعنی فرستادن قهرمانان به ارتفاعی حتی بیشتر از قسمت قبل، آن هم در دل طبیعتی وحشیتر و شرایط آبوهوایی بیرحمانهتر، را انتخاب کردهاند؛ این ایده روی کاغذ بیش از آن که نشانهای از خلاقیت باشد، فقر ایدهپردازی فیلمنامه را آشکار میکند. افزایش ارتفاع و شدت خطر بهخودیخود نمیتواند جایگزین گسترش دراماتیک داستان شود؛ بهخصوص زمانی که شخصیتها همچنان درگیر همان الگوی آشنای گرفتار شدن، تلاش برای بقا و مواجهه با موانعی تازه دست و پنجه نرم میکنند. از طرفی، مجموعه سقوط بر دیالوگهای انگیزشی توخالی نظیر ترس چیزیه که میتونی کنترلش کنی تکیه میکند، اما هیچکدام از این شعارهای کلیشهای نمیتوانند حماقت نهفته در تصمیمات شخصیتهای فیلم را توجیه کنند.
با این حال، آنچه اجازه داده فیلم در دقایق اول روی پرده سینما دوام بیاورد، توانایی برادران اسپیریگ (Spierig Brothers) در خلق تعلیق بصری است. فیلم با استفاده از قاببندیهای مرتفع، موانع ناپایدار و نمایش فاصله هولناک شخصیتها تا زمین، تلاش میکند خطر را به تجربهای ملموس برای مخاطب تبدیل کند. هرچه تختهچوبها بیشتر میلرزند، میلههای زنگزده زیر فشار خم میشوند و شرایط جوی دشوارتر میشود، فیلم فرصت بیشتری برای بازی با ترس غریزی تماشاگر پیدا میکند. در اینجا، کارگردانی تا حد زیادی ضعف فیلمنامه را جبران میکند؛ هرچند برخی جلوههای ویژه ضعیف، از باورپذیری تصاویر کاسته و گاهی همان حس خطری را که فیلم با زحمت ساخته است، از بین میبرند.
باید اعتراف کرد که فیلم در خلق لحظات پر از استرس و دلهره به خوبی عمل میکند و بارها شما را از شدت تعلیق میخکوب نگه میدارد. اما مشکل اینجاست که مانند بسیاری از دنبالههای سینمایی، سازندگان سعی کردهاند داستان را شلوغتر کنند؛ و هرچه فیلم از هدف اصلیاش یعنی همان استرس خالص دورتر میشود، ضعفهای فیلمنامه بیشتر به چشم میآید. با پیشروی فیلم، بیش از پیش مشخص شده که این دنباله نسبت به فیلم اصلی دچار تغییر لحن شده است. در حالی که فیلم سقوط در شخصیتپردازیهای خود تا حدودی واقعگرایانه عمل میکرد، دنباله آن بیشتر به سمت و سوی ملودرام متمایل میشود. به بیان دیگر، فیلم طوری به نظر میرسد که گویی یک رمان دلهرهآور سرگرمکننده و دمدستی را که در فرودگاه میخرید، با یک سریال آبکی روزانه ترکیب کردهاند. البته، دو بازیگر زن اصلی بازی بسیار خوبی ارائه میدهند و وحشت آنها در طول فیلم طبیعی و باورپذیر است، اما متاسفانه درگیر یک غافلگیری داستانی غیرعقلانی شدهاند؛ ایدهای که شاید در ابتدا جذاب به نظر برسد، اما با یک حساب و کتاب ساده منطقی زیر سوال میرود.
در سکانسهای پایانی فیلم که همهچیز حسابی شلوغ و درهمبرهم میشود، کارهای احمقانه آنقدر زیاد است که هیجان و دلهره را فراموش میکنید! در آخر، فیلم با یک غافلگیری خندهدار تمام میشود تا با عجله فرش قرمز را برای قسمت سوم که از الان ساختش قطعی به نظر میرسد، پهن کند. انگار قرار است در قسمت بعد شاهد یک تیمسازی ابرقهرمانی دقیقا شبیه به انتقام جویان (Avengers) باشیم؛ پس از همین حالا خودتان را آماده کنید تا به تماشای فیلمی به نام فال: پایان بازی (Fall: Endgame) بنشینیم!
بازیهای خوب دو بازیگر نقش اول
طراحی جذاب صحنههای دلهرهآور
حفظ تعلیق نفسگیر در صحنههای اکشن و بقا
منطق عجیب داستان
نگارش ضعیف فیلمنامه در بخشهای غیراکشن
استفاده از دیالوگهای شعاری
پایانبندی شلوغ و زمینهسازی نامتناسب برای قسمت سوم

نظرات
دیدگاه خود را اشتراک گذارید