-
9/10
نقد فیلم Scream 7 – جیغ ۷
چاقوی تیز گوستفیس
فیلم جیغ ۷ (Scream 7) با کنار گذاشتن پیچیدگیهای فیلمهای اخیر مجموعه، به آغوش ریشههای کلاسیک خود بازگشته است. در این مقاله به نقد و بررسی فیلم میپردازیم و تمام نکات مثبت و منفی این اثر سینمایی اسلشر و ترسناک را مرور کنیم.
شعار تبلیغاتی «همهچیز را به آتش بکش» که در تبلیغات بازاریابی فیلم سینمایی جیغ ۷ مداوم به گوش میرسید، بیش از آن که بیانگر روح اصلی فیلم باشد، یک وعده پوچ و توخالی است و نباید چندان روی این شعار حساب باز کرد! جدیدترین ساخته فرنچایز متا اسلشر جیغ سعی بر این دارد که با بازگشت به ریشههای مجموعه، لحن بازیگوشانه و کلاسیک دهه ۹۰ روزهای نخست خود را دوباره به صحنه بیاورد. به همین خاطر، فیلم به عنوان یک بازگشت دیگر به اصول اولیه سری خود عملکرد موفقی دارد، اما در پس این موفقیت، یک حقیقت تلخ نهفته است! Scream 7 آنقدر غرق در ستایش گذشته و ادای دین به ریشههای خود شده که فراموش میکند هویتی مستقل برای خودش بسازد.
دو قسمت اخیر این سری یعنی قسمتهای پنجم و ششم که توسط گروه رادیو سایلنس (Radio Silence) کارگردانی شدند، بر این موضوع تمرکز داشتند که از سبک همیشگی فیلمهای جیغ فاصله بگیرند و با رویکرد مدرنتر، هوادارها را با قتلهای وحشتناک گوست فیس همراه کنند؛ امری که با انتقال داستان فیلم جیغ ۶ به شهر شلوغ نیویورک به اوج خود هم رسید. با این حال، با بازگشت کوین ویلیامسون (Kevin Williamson)، معمار اصلی این دنیا، ورق به کلی بازگشته است. او که فیلمنامههای قسمتهای اول، دوم و چهارم سری را نوشته بود، برای اولین بار بر صندلی کارگردانی فیلم جیغ نشسته و ما را به همان حال و هوای قدیمی فرنچایز میبرد. بهتر است بدانید که جیغ ۷ اولین فیلمی است که ویلیامسون بعد از آموزش خانم تینگل (Teaching Mrs. Tingle) در سال ۱۹۹۹ میلادی کارگردانی کرده است.
فیلم این پیام را از همان سکانس اول به رخ میکشد؛ به طوری که ما دوباره در خانه بدنام استو ماکر هستیم. خانه استو اکنون به عنوان یک اقامتگاه قاتلان روانی استفاده شده که با طرحهای گچی از قربانیان و قاتلان مختلفی که در آنجا کشته شدهاند، پوسترهای چاقو و حتی یک گوستفیس مکانیکی مجهز به سنسور حرکتی تزئین شده است. این خانه، که مملو از ارجاعات آشکار به تاریخ خونین فرنچایز است، استعارهای از خود فیلم است؛ موزهای خوشآبورنگ از خاطرات گذشته که گرچه در پایان به آتش کشیده میشود، اما بنیاد تزلزلناپذیرش، کل بنای فیلم را تحتالشعاع قرار میدهد.
از طرفی، ویلیامسون برای احیای آن حال و هوای قدیمی مجموعه، به سراغ شهر نیویورک یا وودزبورو (Woodsboro) نرفته، بلکه این بار اتفاقات در پاین گروو (Pine Grove) در ایالت ایندیانا رخ میدهد؛ جایی که سیدنی پرسکات با بازی نو کمبل (Neve Campbell) به همراه فرزندان از جمله تیتوم و همسرش، مارک، با بازی جوئل مکهل (Joel McHale) زندگی جدیدی را شروع کرده است.
در همین وهله، باید گفت که بازگشت کمبل در نقش سیدنی پرسکات، نه یک حضور افتخاری، بلکه یکی از برجستهترین نقاط فیلم است. کمبل پس از سه دهه زندگی با این شخصیت، به چنان درک و تسلطی رسیده که اجرای او به تنهایی یک کلاس درس بازیگری است. او با ظرافتی مثالزدنی میان اضطراب یک مادر، صلابت یک بازمانده و طعنههای کنایهآمیزی که امضای این سری است، در نوسان است و هرگز از ریل منطق و احساس خارج نمیشود.
فیلمنامه، پرسکات را در جایگاه مادری قرار میدهد که درست در زمانی که اخبار قتلهای خانه استو به گوش آنها در پاین گروو میرسد، باید با سایه گذشته خونینش بر زندگی دختر نوجوانش دست و پنجه نرم کند. تماشای جدال درونی او برای یافتن تعادل میان محافظت از دخترش و در میان گذاشتن حقیقت، بهترین استفاده ممکن از میراث این شخصیت است.
در نقطه مقابل سیدنی، نسل جدید شخصیتها قرار دارند که در عمل بزرگترین ضعف فیلم به شمار میروند. در واقع، بخش مهمی از بار دراماتیک فیلم روی دوش تیتوم قرار دارد تیتوم با بازی ایزابل می، دختر ۱۷ ساله سیدنی، که دقیقا همسن مادرش در زمان وقایع فیلم اول مجموعه است، پتانسیل دراماتیک بالایی دارد. او از مادرش دلخور است که داستان زندگیاش را برای کل دنیا تعریف کرده، اما هرگز رو در رو با او درباره جزئیات این داستان صحبت نکرده است. ایزابل می در دل این تنشها بسیار مسلط به نظر میرسد و بدون آن که خود را به یک نوجوان لوس، نقنقو و کجخلق تبدیل کند، به خوبی از پس انتقال درد و رنج ناشی از این احساسات برمیآید. ویژگی مهمی که باید قدردان آن بود؛ چرا که شخصیتهای کجخلق در فیلمهای اسلشر به طور معمول سرنوشت خوبی ندارند و به سرعت روی اعصاب مخاطب میروند.
با این وجود، احساس ناامنی تیتوم برای یافتن جایگاه خود در این چرخه بیپایان زندگی و مرگ، در نهایت شخصیتی را خلق کرده که از لحاظ پرداخت داستانی، تعریف چندانی ندارد. این ضعف زمانی بیشتر به چشم میآید که حلقه دوستان تیتوم از جمله معشوقه خود باز هم همان کلیشههای همیشگی را به صحنه آوردهاند. البته، نمیتوان انکار کرد که سری جیغ همواره با این کلیشهها بازی کرده، اما نکته قابل توجه این است که در فیلمهای پیشین از این شخصیتها در بهترین صحنهها به خوبی استفاده میشد. با این حال، فیلم Scream 7 به ندرت راههای غافلگیرکنندهای برای استفاده از آنها پیدا میکند و ایده جدیدی برای این شخصیتها ندارد. آنها تنها عروسکهایی در خدمت بازسازی صحنههای نوستالژیک هستند و به همین دلیل، سرنوشتشان اهمیت چندانی برای مخاطب ندارد.
نوستالژی، همانطور که در سکانس اول در خانه استو ماچر دیدیم، در مرکز توجه این فیلم قرار دارد. این موضوع آنقدر حائز اهمیت است که حتی به محور اصلی صحنه تشریح قوانین بقا توسط میندی میکس مارتین (Mindy Meeks-Martin) با بازی جازمین ساوی براون برای تیتوم و دوستانش تبدیل میشود. علاوه بر این، کمدی فیلم نیز به شدت بر همین پایه استوار بوده و شوخیهای آن عمدتا ریشه در دست انداختن اسطورهشناسی جیغ و تاریخ سینمای وحشت دارد.
اما هرچه داستان به جلو میرود، بیشتر احساس میکنیم که این حجم از اشاره مداوم به جایی که همه چیز از آن شروع شد، یک تصمیم اشتباه از سوی سازندگان بوده و به دنبال همین ارجاعهای مکرر، فیلم در نهایت هویت و ارزش مستقلی از خود به نمایش نمیگذارند. فیلم در سکانس اوج خود، با تمام قوا به سراغ تحریک حس نوستالژی مخاطب میرود؛ یک موش و گربهبازی نسبتا سرراست که به زیبایی روی قدرت اجرا و کار تیمی کمبل و می بنا شده و حتی با یک انفجار هیجانانگیز و راضیکننده به پایان میرسد. اما متاسفانه، افشای هویت کسی که این بار پشت نقاب و توطئه شرورانه گوستفیس قرار دارد، به شدت از بازیهای فریبکارانه و رد گم کنی فیلم لطمه میبیند. زمانی که نقاب کنار میرود، گویا فیلم به پایان رسیده و دیگر فرصتی برای پرداختن به انگیزههای قاتل وجود ندارد و همه چیز سطحی و بسیار عجولانه به نظر میرسد.
ممکن است فیلم سینمایی جیغ ۷ در تفسیرهای عمیق ژانری که این سری را مشهور کرد، کمی سبک و دستخالی عمل کرده باشد، اما اگر بپرسید که به عنوان یک اثر اسلشر چگونه است، باید بگویم که فیلم مثل یک ساعت دقیق تیکتاک میکند. ویلیامسون درک فوقالعادهای از ریتم دارد. او به خوبی میداند چگونه تنش را به تصویر بکشد، آن را به نقطه جوش برساند و سپس التهاب و همه دلهرهها را آرام کند. همین ضربآهنگ زنده و پویا است که باعث شده بسیاری از کاستیهای فیلم، آنقدر طولانی نشوند که به یک ضعف مهلک و افتضاح تبدیل شوند.
کارگردان در زمینه طراحی صحنههای قتلهای گوست فیس کشش آشکاری به سبک نمایشی و اپرایی دارد و بسیاری از این سکانسها را به تابلوهای مرگبار و به شدت گروتسک ختم میکند. حمله زودهنگام به یکی از دوستان تیتوم که جسد بیجان او را معلق در بالای یک صحنه نمایش رها میکند، نمای طولانی از چاقویی که در جمجمه یکی از شخصیتها فرو میرود و آنقدر طول میکشد که واقعا به شما یک میگرن خفیف میدهد، و قتلی خلاقانه با استفاده از شیر بشکه نوشیدنی که فورا به یکی از سکانسهای کلاسیک این سری تبدیل خواهد شد، همگی نشاندهنده دقت و وسواس بسیار بالای ویلیامسون در خلق تک تک رویاروییها با قاتل هستند؛ حتی اگر یکی دو مورد از این درگیریها، کمی بیش از حد معمول و به ضرر خودشان، شتابزده به پایان برسند.
در نهایت، در جایگاه جمعبندی این نقد و بررسی باید گفت که Scream 7 اثری است که اکشنهای اسلشر رضایت بخش فراوانی را در خود جای داده است. این فیلم با محدود کردن دامنه وسعت اکشنهای خود پس از شلوغیهای بیش از اندازه فیلم جیغ ۶، حتی ممکن است بتواند برخی از طرفداران قدیمی و دلسردشده را دوباره به آغوش این فرنچایز قدیمی و ترسناک بازگرداند. با این حال، ایدههای تازهای که فیلم سعی دارد به میدان بیاورد، یا آنقدر سطحی و خام هستند که مجال پرداخت کامل پیدا نمیکنند، یا به قدری نسنجیده انتخاب شدهاند که از ارزش و موفقیت فیلم در اجرای کلیشههای محبوب، ارجاعات خاص و لحظات میخکوبکننده کم میکنند. در آخر، این فیلم بازگشتی هیجانانگیز برای مجموعه است، اما برای زنده ماندن در سینمای امروز، باید از سایه سنگین گذشته خود رها شود.
اجرای درخشان و مسلط نیو کمبل
طراحی خلاقانه و خشن صحنههای قتل
کارگردانی استادانه کوین ویلیامسون
بازگشت موفق به ریشههای کلاسیک
اتکای بیش از حد به نوستالژی
ناتوانی در خلق یک هویت مستقل
شخصیتپردازی ضعیف کاراکترهای فرعی
شتابزدگی در صحنه آخر و افشای هویت قاتل

نظرات
دیدگاه خود را اشتراک گذارید