-
10/10
نقد و بررسی فیلم بازگشت به سایلنت هیل – Return to Silent Hill
بازگشت به شهر مه آلود
بازگشت به سایلنت هیل (Return to Silent Hill) با وفاداری به ظاهر بازی، روح و عمق روانشناختی آن را فدا کرده است. در این مقاله به نقد و بررسی فیلم سینمایی جدید سایلنت هیل میپردازیم و تمام نکات مثبت و منفی این اثر سینمایی را مرور کنیم.
به عنوان کسی که سالها است با علاقه اقتباسهای سینمایی از دنیای بازیهای ویدیویی را دنبال میکنم، همیشه با ترکیبی از امید و دلهره به تماشای فیلم جدیدی در این ژانر مینشینم. وقتی شنیدم کریستف گانز (Cristophe Gans)، کارگردان فیلم اول سایلنت هیل که با تمام ایرادات، اتمسفر قابل احترامی داشت، قصد دارد مستقیما به سراغ اقتباس از سایلنت هیل ۲ برود، بخشی از وجودم امیدوار شد. سایلنت هیل ۲ برای من فقط یک بازی نیست؛ یک تجربه عمیق روانشناختی، یک شعر اندوهبار و یکی از بزرگترین داستانهای ژانر ترس و وحشت در تاریخ است. اما با تماشای بازگشت به سایلنت هیل، تمام آن امیدها در مهی غلیظ از ناامیدی محو شد.
داستان فیلم دقیقا همان چیزی است که انتظارش را داشتم. داستان فیلم حول محور جیمز ساندرلند (James Sunderland) با بازی جرمی ایروین (Jeremy Irvine) میچرخد؛ مردی که در سوگ همسر درگذشته خود، مری، غرق شده و ناگهان نامهای از او دریافت میکند که از او میخواهد به مکان مخصوص این زوج یعنی شهر سایلنت هیل بازگردد. این شروع یک سفر به شهری است که دیگر آن بهشت کوچک خاطراتشان نیست، بلکه به یک برزخ شخصی تبدیل شده که توسط هیولاهایی برآمده از اعماق روان خود جیمز، تسخیر شده است. تا اینجای کار، همه چیز وفادارانه نسبت به بازی بینظیر سایلنت هیل ۲ به نظر میرسد. با این حال، مشکل از جایی شروع میشود که میفهمیم این وفاداری، تنها یک کپیبرداری ظاهری و بیروح از بازی است.
آنچه که در این فیلم میبینیم، نسخه فشرده شده از خط داستانی بازی است. اگرچه این فرمول تا به امروز امتحان خود را پس داده، اما باز هم باید گفت که یکی از فاحشترین نقص «بازگشت به سایلنت هیل» این است که هیچ کار جدید یا هیجانانگیز خاصی با این فرمول انجام نمیدهد. به لطف گرافیک خیرهکننده بازسازی بازی سایلنت هیل ۲، صرفا تماشای رویدادهای بازی در قالب یک فیلم لایو اکشن دیگر جذابیت کافی را ندارد. راستش را بخواهید، بازی از نظر بصری به مراتب ظاهر بهتری نسبت به فیلم دارد!
بزرگترین اشتباه فیلم، حذف کامل روح سایلنت هیل است. آنچه بازی را به یک شاهکار تبدیل میکرد، حس انزوا، اکتشاف و حل معماهایی بود که شما را وادار میکرد با ذهن زخمی جیمز همراه شوید. سفر در آن بازی، یک سفر درونی به اعماق زخمی خود بود. اما فیلم، این سفر روانشناختی را به یک تعقیب و گریز فیزیکی و سطحی تبدیل کرده است. در واقع، آن عناصر تعامل که مخاطب را در بازی با عذاب وجدان جیمز شریک میکرد، در فیلم غایب بوده و در غیاب آن، این حس وحشت نیز چندان عمیق به نظر نمیرسد.
همچنین، نشانههای کمبودجه بودن بازگشت به سایلنت هیل در نماهای متعددی که ایروین و دیگر بازیگران در مقابل پسزمینههای واضح پرده سبز ایستادهاند، کاملا خود را آشکار میسازد. طراحی موجودات همچنان در هر رسانهای تاثیرگذار است، اما نسخه بازسازی شده بازی در مجموع از نظر بصری بسیار دقیقتر و منسجمتر به نظر میرسد.
فیلمنامه به جرمی ایروین فرصت چندانی برای درخشش نمیدهد. به خاطر این فیلمنامه، او اغلب در حال دویدن در راهروهای تاریک و فریاد زدن نام شخصیتهای دیگر است و و تنها در اواخر فیلم است که شاهد یک قوس احساسی شتابزده در او هستیم. این سطحنگری به دیگر شخصیتها نیز سرایت کرده است. برای مثال، دیدن شخصیت لارا با بازی ایوی تمپلتون که در بازی نقش کلیدی داشت، در ابتدا برایم هیجانانگیز بود، اما حضور او در فیلم آنقدر کوتاه و بیاثر است که به سختی در ذهن باقی میماند.
از نظر فنی نیز فیلم ناامیدکننده به نظر میرسد. در دورانی که بازسازی خود بازی «سایلنت هیل ۲» با کیفیتی بصری خیرهکننده، مرزهای واقعگرایی را جابجا کرده، تماشای جلوههای ویژه کامپیوتری و پردههای سبزی که به وضوح توی ذوق میزنند، قابل بخشش نیست. فیلم در مقایسه با بازی، از نظر بصری ضعیف است، اما فاجعهبارتر از آن، تلاش فیلم برای ارائه یک سری محتوای جدید بود. فلشبکهایی که قرار بود به رابطه جیمز و مری عمق بدهند، نه تنها سطحی، غیرضروری و گاهی مضحک از آب درآمدهاند، بلکه در پایان فیلم نیز به طور کامل رها میشوند و این سوال را در ذهن من ایجاد کردند که اصلا چرا معرفی شدند؟
در ادامه باید از اشتباه نابخشودنی هم صحبت کنیم؛ جایی که یک تغییر کلیدی و نابخشودنی در پیشینه داستانی جیمز، تمام منطق نمادین جهان سایلنت هیل را ویران میکند. وقتی به عنوان یکی از طرفدارهای پروپاقرص سایلنت هیل میبینیم که حضور هیولای نمادینی از جمله کلههرمی به خاطر این تغییرات دیگر معنای روانشناختی اصلی خود را ندارد و از تجسم گناه و نیاز به مجازات، به یک هیولای معمولی تقلیل یافته، به این نتیجه میرسیم که سازندگان، درک درستی از فلسفه این جهان نداشتهاند.
البته نمیتوانم از حق نگذرم. لحظاتی در فیلم وجود داشت که مرا به یاد قدرت بازی انداخت. طراحی موجودات، به خصوص پرستاران، هنوز هم کابوسوار و بینظیر است و شنیدن دوباره موسیقی بینظیر آکیرا یامائوکا، بزرگترین نقطه قوت فیلم و تنها عنصری است که به روح اصلی وفادار مانده است. این فیلم قطعا از فاجعهای به نام «سایلنت هیل: مکاشفات» (Silent Hill: Revelation) یک سر و گردن بالاتر است، اما این معیار، برای اثری که از چنین منبع قدرتمندی بهره میبرد، دستاورد چندان بزرگی نیست.
فیلم بازگشت به سایلنت هیل (Return To Silent Hill) در یک موقعیت دوگانه قرار گرفته است. این اقتباس سینمایی با یک استراتژی دوپهلو، هم تلاش کرده که به منبع خود وفادار باشد و هم سعی داشته نوآوری به ارمغان بیاورد، اما در هر دو جبهه شکست خورده است. از یک طرف، این اثر به دلیل تغییرات داستانی و سادهسازی محتوا، نمیتواند انتظارهای طرفدارهای دو آتیشه بازی را برآورده کند و از سوی دیگر، به خاطر ضعف در ساختار روایی و شخصیتپردازی، نمیتواند به عنوان یک فیلم ترسناک مستقل، مخاطبهای جدیدی را با خود همراه کند. بنابراین، این فیلم یک فرصت از دست رفته در ژانر اقتباس سینمایی است که اگر هرگز ساخته نمیشد، بهتر بود!
طراحی بصری جذاب کله هرمی و پرستاران
هماهنگی عالی موسیقی آکیرا یامائوکا با فضا
نمایش لحظات نوستالژیک
اقتباس سطحی و بیروح
شخصیتپردازی بسیار ضعیف
حذف عناصر کلیدی بازی از جمله معماها
ریتم کند و بیهدف
فلشبکهای اغراقآمیز و بیاثر
نبود عنصر تعاملی و وحشت روانشناختی

نظرات
دیدگاه خود را اشتراک گذارید